کتاب عنکبوت

The Spider

مشخصات کتاب عنکبوت
مترجم :
شابک : 978-600-5733-75-4
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 247
سال انتشار شمسی : 1394
سال انتشار میلادی : 1938
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 2 مهر

برنده ی جایزه ی گنکور سال 1938

معرفی کتاب عنکبوت اثر هانری تروایا

موضوع رمان عنکبوت درباره ی خانواده ای فرانسوی است که متشکل از مادر، برادر و سه خواهر جوان است. برادر خانواده از نزدیک شدن به زن ها بیزار است و تمام روز را در خانه به نوشتن مطالب بی اهمیت و ترجمه ی کتاب می گذراند، این در حالی است که عاشقانه، از دور خود جمع کردن خواهرانش لذت می برد و بهترین اوقاتش متعلق به زمانی است که آنان همراه مادرشان در اتاق او عصرانه می خورند. اما مشکل از زمانی آغاز می شود که این خواهران تصمیم می گیرند به خواستگاران خود جواب مثبت داده و زندگی مستقلی تشکیل دهند. تقابل دوگانه هایی چون خیر و شر، سلطه گری و دلسوزی، صداقت و دروغ گویی و نیز سیر تطور شخصیت های رمان، مایه هایی روانشناسانه و فلسفی به اثر داده است که در قالب داستانی واقع گرا و پرتعلیق، به خواننده منتقل می شود.

کتاب عنکبوت

هانری تروایا
هانری تروایا یکی از سرشناس ترین روس شناسان و نویسندگان معاصر فرانسه است. او در ٢٤ سالگی نخستین جایزه ی ادبی خود را دریافت کرد و سپس با نوشتن رمان «عنکبوت» جایزه ی گنکور را از آن خود کرد. از دیگر آثار او می توان به زندگینامه های کاترین کبیر، آنتوان چخوف و پوشکین و کتاب شقایق و برف اشاره کرد.
نکوداشت های کتاب عنکبوت
Henri Troyat is distinctive for its unique blend of French and Russian cultures.
هانری تروایا به خاطر ترکیب منحصر به فرد فرهنگ های فرانسوی و روسی، شناخته شده و ممتاز است.
Guardian Guardian

An extraordinary Classic.
یک اثر کلاسیک فوق العاده.
Library Journal Library Journal

A tremendous story, surprisingly modern.
داستانی شگرف، به شکل شگفت آوری مدرن.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

قسمت هایی از کتاب عنکبوت (لذت متن)
پس از چندماه فاصله، ناراحتی های خانم فونسک از سر گرفته شد. بی خوابی ها و بدخوابیدن ها روز و شب به سراغش می آمد. به خاطر دردهای عضلانی نمی توانست بخوابد. روی تختخواب می نشست و زیر پتو پاهایش را می مالید. کسی را به کمک نمی طلبید. گاهی هم نوک انگشتانش بی حس می شد، دست به گونه هایش که می کشید، احساس می کرد به طرز عجیبی مانند گوشتی مرده، سرد و بی حس اند. روز به روز لاغرتر می شد. اشیا را دوتا می دید.

یک روز صبح که ژرار پس از خوردن صبحانه وارد اتاقش شد، دید روی صندلی دسته دار نشسته و لگن کوچکی هم روی زانوهایش گذاشته است. خون بالا آورده بود. چهره رنگ پریده اش را به طرف او بلند کرد، لب هایش بی حال و آغشته به خون بود، با چشم هایی از حدقه بیرون زده و نگاهی محبت آمیز که سردرنمی آورد چه بلایی سرش آمده، پسرش را ورانداز می کرد. نفس های کوتاهی می کشید. کوشید لبخند بزند.

دکتری که باعجله به بالینش خوانده بودند، زبان خاکستری و سخت شده اش را معاینه کرد، از او خون گرفت. صحبت از بالا رفتن اوره ی خون می کرد. دستور داد سرم گلوکز به او تزریق کنند. از او مقداری خون گرفت که تا اندازه ای آسوده اش کرد. ولی ژرار حدس می زد جای هیچ امیدی نیست. هفته های بعد را با حالت خوابگردها گذراند.