کتاب دزد The Thief


  • قیمت : ۹,۵۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر دزد
ایران کتاب ایران کتاب

کتاب دزد، یک شاهکار ادبی جنایی است و داستان جیب بری ژاپنی را روایت می کند که به دست سرنوشت، به این سو و آن سو کشیده می شود. این رمان تأثیرگذار و هستی گرایانه، اثری فراموش نشدنی است. دزد، جیب بری بی باک است. او با لباس شیک و مرتب خود، به شکلی ناشناس به درون و بیرون شلوغی های توکیو می خزد و آنقدر ماهرانه جیب غریبه ها را می زند که گاهی اوقات، حتی خودش هم لحظه ی قاپیدن کیف را به خاطر نمی آورد. بیشتر مردم در نظر دزد، شکل هایی محو و مه آلود و صورتک هایی بی نام و نشان هستند که او از میان آن ها، قربانیانش را انتخاب می کند. دزد هیچ خانواده، دوست و وابستگی ای ندارد....اما او دارای گذشته ای است که سرانجام به سراغش می آید؛ اولین شریک و همکار دزد، ایشیکاوا، به زندگی او بازمی گردد و پیشنهاد کاری به او می کند که نمی تواند آن را نپذیرد. مأموریت بسیار ساده است: طناب پیچ کردن پیرمردی ثروتمند و خالی کردن گاوصندوق او، بدون ریختن قطره ای خون. اما دزد، فردای انجام مأموریت درمی یابد که پیرمرد، سیاست مداری نامدار بوده و بعد از سرقت، به شکل فجیعی به قتل رسیده است. حالا شخصیت اصلی این داستان در گردابی افتاده است که حتی ممکن است نتواند از آن بیرون آید.

خرید و معرفی کتاب خواندنی دزد



انتشارات: ققنوسققنوس
مترجم: پیام غنی پور
مشخصات دزد
قطع :رقعی
شابک :978-600-278-125-3
وزن :160
تعداد صفحه :160
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :2012
سری چاپ :2

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی کنزابورو اوئه سال 2010

نکوداشت
An intelligent, compelling and surprisingly moving tale, and highly recommended.
حکایتی هوشمندانه، جذاب و بسیار تکان دهنده؛ به شدت توصیه می شود.
Guardian Guardian

Thief resonates even more as a treatise on contemporary disconnect and paralyzing isolation.
کتاب دزد، با تشریح بیگانگی معاصر و انزوایی فلج کننده، طنین انداز می شود.
Library Journal Library Journal

Nakamura’s dark imagination gives rise to his literary world . . . the influences of Kafka and Dostoyevsky are not hard to spot.
تخیل تاریک ناکامورا، به دنیای ادبی اش زندگی می بخشد... تأثیرات کافکا و داستایوفسکی [بر او]به راحتی قابل تشخیص اند.
Japan Times

لذت متن
کیف پولش احتمالا توی جیب ژاکتش بود. برای همین فکر کردم از روش معمول استفاده کنم و از جلو به پیرمرد تنه بزنم. اما بعد گفت که گرمش است، قدم هایش کندتر شد و شروع کرد به باز کردن دکمه ها. از عقب رفتم سمت راستش، بدنم را مانع دید پشت سری ها کردم. باید قبل از این که همسرش بخواهد کمکش کند، کیف را می زدم. همین که دکمه ها را باز کرد و شروع کرد به در آوردن ژاکتش، دستم را به سمتش دراز کردم و به جیب چپش رساندم.

<br /><br /> انگشت های اشاره و میانه را توی جیبش بردم و کیف را گرفتم. در آن لحظه انگار انگشت هایم توانستند قیافه ی خوش مشرب و سبک زندگی آسوده ی پیرمرد را احساس کنند. کیف را بلند کردم و لغزاندمش توی آستینم. رفتم سمت چپش، او هنوز در تقلای در آوردن ژاکتش بود. همسرش چیزی گفت و دست دراز کرد تا کمک کند.

توی کیف پولش دویست و بیست هزار ین بود و چند کارت اعتباری و چند عکس کوچک که با نوه اش گرفته بود. پسر خندان ایستاده بود بین شان و با ادای بامزه ای که درآورده بود، واقعا شاد و سرزنده به نظر می رسید. کیف را چپاندم داخل یک صندوق پستی و بی خیال باقی چیزهایی شدم که در آن بودند. ستون براق نقره ای یک ساختمان اداری در حال درخشیدن بود. نورش حرکت می کرد و می رفت بالا و در نور خورشید ذوب می شد. به جمعیت نگاه کردم و بار دیگر رفتم به میان مردم.