کتاب جایی که ماه نیست

Where the Moon Isn't

مشخصات کتاب جایی که ماه نیست
مترجم :
شابک : 978-600-7141-43-4
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 296
سال انتشار شمسی : 1394
سال انتشار میلادی : 2013
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : ---

برنده ی جایزه ی کاستا بوک سال 2013

عنوان دیگر کتاب « شوک سقوط » می باشد.

برنده ی جایزه ی ملی کتاب انگلستان 2014

معرفی کتاب جایی که ماه نیست اثر نیتان فایلر

کتاب جایی که ماه نیست، رمانی نوشته ی نیتان فایلر است که اولین بار در سال 2013 به چاپ رسید. متیو هومز و برادر بزرگترش در حالی که به همراه پدر و مادرشان در تعطیلات هستند، شبانه و به صورت مخفیانه از خانه خارج می شوند اما فقط متیو، سالم به خانه بازمی گردد. ده سال بعد، متیو باور دارد راهی پیدا کرده تا برادرش را به خانه بازگرداند. چیزی که به عنوان داستان پسری گمشده آغاز می شود، رفته رفته به داستان مردی شجاع تغییر می یابد که در تلاش است بفهمد در آن شب چه اتفاقاتی افتاد. این رمان منحصر به فرد و درخشان از نیتان فایلر، به نقاط تاریک قلب بشر نگاه می اندازد و قدرتی را به مخاطبین نشان می دهد که که در مقاومت و عشق ریشه دارد.

کتاب جایی که ماه نیست

نیتان فایلر
نیتان فایلر، زاده ی سال 1980، نویسنده ی انگلیسی است.فایلر در بریستول به دنیا آمد. او در سال 2002 در رشته ی پرستاری سلامت روانی از دانشگاه غربی انگلیس فارغ التحصیل شد و بعد از آن در دانشگاه بریستول به انجام تحقیقاتی در حوزه ی سلامت روانی پرداخت. اشعار فایلر در شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی انگلستان پخش شده اند و فیلم کوتاه او در سال 2005، جایزه ی بهترین فیلمساز جدید را از شبکه ی BBC دریافت کرد.فایلر، مدرک کارشناسی ارشد خود در رشته ی نویسندگی خلاق را از دانشگاه بث اسپا دریافت کرده است.
نکوداشت های کتاب جایی که ماه نیست
A story that's impossible to put down.
داستانی که کنار گذاشتن آن، غیرممکن است.
Library Journal Library Journal

A haunting story.
داستانی به یاد ماندنی.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Deeply affecting and insightful.
عمیقا تأثیرگذار و خردمندانه.
Booklist Booklist

قسمت هایی از کتاب جایی که ماه نیست (لذت متن)
راستش باید بگویم آدم خوبی نیستم. گاهی سعی می کنم که باشم، ولی اغلب نیستم. برای همین وقتی نوبتم شد که چشم هایم را ببندم و تا صد بشمارم، تقلب کردم. همان جایی ایستادم که هرکس نوبتش می شد، باید می ایستاد و می شمرد. کنار سطل های بازیافت، بغل دست مغاز ی فروش منقل های یک بارمصرف و میخ یدکی چادر و نزدیک آنجا که تکه چمن کوچکی است که زیادی رشد کرده و پشت شیر آبی قایم شده است.

بماند که یادم نمی آید آنجا ایستاده باشم. نه، واقعا. همیشه جزئیات این چنینی را به یاد نمی آوری، مگر نه؟ یادت نمی آید آیا کنار سطل های بازیافت بوده ای یا بالاتر توی مسیر، نزدیک ردیف دوش ها و آیا واقعا شیر آب آن بالا هست یا نه.

زنبوری دور سرم وزوز می کرد و معمولا همین بس بود که شروع کنم بال بال زدن؛ ولی این بار به خودم اجازه ندادم این کار را بکنم. کاملا بی حرکت ایستادم. نمی خواستم مزاحم دخترک بشوم یا نمی خواستم بفهمد آنجا هستم. حالا داشت با انگشتانش می کند و با دستان خالی خاک خشک را بالا می آورد. تااینکه گودال به اندازۀ کافی عمیق شد. بعد انگشتانش را آن قدر مالید تا خاک و کثافتش را پاک کرد. عروسکش را دوباره برداشت و دو بار بوسید. این بخشی است که هنوز می توانم روشن و واضح ببینم: آن دو بوسه، یکی بر پیشانی، یکی بر گونه.