به خودم گفتم: «دارم می میرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود.» خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید، کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درخت ها با وزش باد تکان نمی خورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفا من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم همچو چیزی را قبول نمی کند. باید به خاطر همۀ گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات می شدم، این بار گفتم: «خدایا لطفا بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»
هرچند در مقدمه کتاب از "لحن ساده و بیآلایش" کتاب به نوعی تعریف شده ولی به نظر من دقیقا همین ویژگی ایراد بزرگ این داستانه. روند کلی داستان، وضعیت زنان در اون سالها، فقر و لندن بعد از جنگ همگی برای من موضوعات جذابی بود که میتونست بسیار جذابتر بهش پرداخت بشه درواقع یک ایده و داستان خوب با پرداخت بد اینجا "حیف" شده. مدتها بود میخواستم این کتاب رو بخونم ولی حالا که تمومش کردم(یا بهتر بگم از همون شروعش) این لحن ساده و عامیانه داستانگویی تو ذوقم زد. اگر قصد خرید دارید حتما قبلش چند صفحه از کتاب رو بخونید و مطمئن بشید که باهاش ارتباط برقرار میکنید. از انتشارات بیدگل انتظار متنی با این سطح رو نداشتم. در کل اخیرا احساس میکنم بیدگل صرفا بابت ظاهر کتابهاش و مارکتینگی که داره هایپ میشه.
حتما بخوانید. واقعا با نخوندنش لذت بزرگی رو از دست میدید. فوق العاده بود.