باب اسرار

Bab-ı Esrar

  • قیمت : 49,000 تومان
  • وضعیت : ناموجود
  • انتشارات: ققنوس ققنوس
    نویسنده:
مشخصات کتاب باب اسرار
مترجم :
شابک :978-600-278-461-2
قطع :رقعی
تعداد صفحه :448
سال انتشار شمسی :1398
سال انتشار میلادی :2008
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :---

احمد امید از نویسندگان پرفروش ترکیه

معرفی کتاب باب اسرار اثر احمد امید | ایران کتاب

کتاب باب اسرار، رمانی نوشته ی احمد امید است که نخستین بار در سال 2008 انتشار یافت. داستان این رمان جذاب و دلنشین به ماجرای اسرارآمیز شور عشقی می پردازد که بیش از هفت قرن به زندگی ادامه داده است: شعله ی عشقی که اولین بار میان مولانا جلال الدین رومی و شمس تبریزی شروع به گداختن کرد. این داستان به رمز و راز مربوط به جنایتی هفتصد ساله نیز می پردازد: ماجرای به قتل رسیدن شمس تبریزی. استفاده ی احمد امید از زبانی غنی و چندوجهی که با عناصری از داستان های فانتزی ترکیب شده، اثری منحصر به فرد را پدید آورده که سوالات جذاب و مهمی را درباره ی مذهب و اعتقادات طریقت مولویه (یکی از طریقت های آیین صوفی) مطرح می کند. احمد امید با نگاهی نو، به ارتباط میان مردم و مذهب، و عشق و ایمان می پردازد؛ ارتباطی که درست مانند هفتصد سال پیش، همچنان محکم و پابرجا باقی مانده است.

کتاب باب اسرار

احمد امید
احمد امید، زاده ی 12 جولای 1960، نویسنده ای اهل ترکیه است. او بیشتر به خاطر رمان های جنایی خود شناخته می شود. امید در سال 1979 به استانبول رفت و در دانشگاه مرمره مشغول تحصیل شد. او در همین دانشگاه با همسر آینده اش آشنا شد و در سال 1981 با او ازدواج کرد. امید در سال 1985 با استفاده از یک بورس، به مسکو رفت و در آکادمی روسیه در رشته ی علوم اجتماعی تحصیل کرد. احمد امید نوشتن شعر را در زمان اقامتش در مسکو آغاز نمود.
نکوداشت های کتاب باب اسرار
More than just a thriller, it is a book of secrets.
بیش از فقط یک داستان تریلر، کتابی از اسرار.
Amazon Amazon

قسمت هایی از کتاب باب اسرار (لذت متن)
جا خوردم. چشم هایم را باز کردم. ابتدا به زن بغل دستی ام نگاه کردم. نه، دیگر کاری به کارم نداشت: به تابلوی الکترونیکی بالای سرمان چشم دوخته بود و می کوشید بفهمد هواپیما کی به زمین می نشیند. کنجکاوانه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم... دو صندلی پشت سرم خالی بود. جلوم را نگاه کردم... دختری جوان با دوست پسرش نشسته بود. نبود، آن دور و بر کسی نبود که مرا صدا بزند «کیمیا». حتما خواب دیده بودم. اما مگر خوابیده بودم؟ لابد همین که چشم هایم را بسته ام خوابم برده. انگار دوباره همان صدا را شنیدم. نه، این بار فقط به یاد می آوردم. «کیمیا... کیمیا خاتون!» خیلی وقت بود کسی با این اسم صدایم نکرده بود.

ای کاش ترک ها را اصلا نمی شناختم، ای کاش قبلا به این شهر پا نگذاشته بودم. آهی از سر بی حوصلگی کشیدم، اما آه کشیدن دیگر فایده ای نداشت. کار از کار گذشته بود: این هم صرفا کاری بود مثل بقیه ی کارها. مثلا چه فرقی داشت با ریودوژانیرو که شش ماه قبلش رفته بودم؟ تازه، در مورد برزیلی ها هیچ چیز نمی دانستم. اما در این کشور خیلی هم غریبه حساب نمی شوم. بله، دیگر باید خودم را وقف کار می کردم.

غم به بیشتر آدم ها نمی آید، اما به صورت پدرم زیبایی غریبی می افزود. مادرم عاشق این غم بود. زیر لب می گفت: «مرد دیگه ای ندیده ام که غم انقدر بهش بیاد» و می بوسیدش. پدرم انگار خجالت می کشید، راستش خوب یادم نمانده. اما صورت ظریف و پژمرده و غم نهفته در چشم هایش را هیچ گاه نتوانستم فراموش کنم. تازه، خیلی هم دلم می خواست فراموش کنم...