امروزه رادیکال سیاسی بودن چه معنایی می تواند داشته باشد؟ کابوسی که خواب آرام اروپای بورژوا را بیش از هفتاد سال آشفته کرده بود، دیگر از این جهان رخت بربسته است. چنین می نماید آرزوهای رادیکال ها در جهت برپایی جامعه ای که در آن، به گفته ی مارکس، آدمیزادگان را “به راستی می توان آزاد کرد”، رویاپردازی های بی پایه ای از کار درآمده اند. مفهوم رادیکالیسم سیاسی از دیرباز بیشتر با اندیشه ی سوسیالیستی همراه بوده است. رادیکال بودن با داشتن نظر خاصی درباره ی امکانات سرشته در تاریخ همدوش بوده است. رادیکالیسم به معنای رهایی از چیرگی گذشته بود. برخی از رادیکال ها انقلابیانی بودند که به نظر آن ها، انقلاب و شاید تنها انقلاب، می توانست جدایی موردنظرشان را از گذشته به راستی فراهم سازد. با این همه، مفهوم انقلاب هرگز ویژگی معرف رادیکالیسم سیاسی نبود، بلکه بیشتر پیشرفت گرایی شاخص آن به شمار می آمد. برابر با این شاخص، تاریخ را می بایست به تسلط درآورد و آن را برحسب مقاصد انسانی قالب بندی کرد، تا آنکه امتیازهایی که در دوران گذشته خدا داده می نمود و مزایای اقلیت را بتوان گسترش داد و برای منفعت همگان سازماندهی کرد.
شروع خوندن این کتاب برام جذاب بود چون بنظر میومد که قراره ایدههای جذابی رو مطرح کنه اول کتاب راجع به تکامل و تغییر جهتگیریهای سیاسی در طول تاریخ صحبت میکنه مثلا اینکه محافظه کاری قدیم با جدید فرقش چیه یا اینکه راست آمریکا با بریتانیا فرق میکنه... میاد از دولت رفاه و تناقضهاش میگه، از رفاه مثبت و روشهای مقابله با خشونت و فقر این مسائل، قضایای بوم شناختی و سیاست سبز و... ولی نقدی که به این کتاب دارم اینه که توی 90 درصد متن رشته افکار هی گسسته میشه و از این شاخه به اون شاخه میپره(به ادعای نویسنده این شاخهها به هم ربط دارن ولی اکثر مواقع اصلا ربطشون رو متوجه نشدم). در کل خوندن متنش لذت بخش نیست چون رو یه مبحث واحد تمرکز نمیکنه و آدم رو گیج میکنه و آخر هر فصل واقعا آدم نمیدونه نویسنده دقیقا چیو میخواد برسونه البته اینم بگم که من ادعای سطح هوش و فهم بالا ندارم و شاید اشکال از درک من بوده ولی کتابایی که قبل از این خوندم خیلی روونتر و رک و سرراست ایدههاشون رو مطرح میکنن