درمان مرگ با صاعقه

The Cure for Death by Lightning

مشخصات کتاب درمان مرگ با صاعقه
مترجم :
شابک :978-964-408-435-5
قطع :رقعی
تعداد صفحه :442
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :1996
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :1 خرداد

نامزد جایزه گیلر

از کتاب های پرفروش در کانادا و انگلیس

معرفی کتاب درمان مرگ با صاعقه اثر گیل اندرسون دارگتز | ایران کتاب

کتاب درمان مرگ با صاعقه، رمانی نوشته ی گیل اندرسون دارگتز است که نخستین بار در سال 1996 انتشار یافت. پس از این که یک خرس گریزلی به خانواده ی دختری پانزده ساله به نام بث ویک حمله می کند، پدر بث روز به روز خشن تر شده و به خطری برای همسایه ها، خانواده ی خودش و به خصوص بث تبدیل می شود. در همین حال، چندین کودک در نزدیکی محل زندگی آن ها ناپدید شده اند و بث، هراس این را دارد که چیزی در حال تعقیب اوست. اما دوستی با دختری سرخپوست، او را با دنیایی اسطوره ای آشنا می کند که دید بث را بسیار وسیع تر از گذشته می سازد. کتاب درمان مرگ با صاعقه که در مزرعه ای دورافتاده در کانادا در میانه ی جنگ جهانی دوم می گذرد، زندگی سختی را به تصویر می کشد که لذت های خاص خودش را دارد.

کتاب درمان مرگ با صاعقه

نکوداشت های کتاب درمان مرگ با صاعقه
A multi-layered tale of power and suspense.
داستانی چندلایه، قدرتمند و پرتعلیق.
Toronto Star

Brilliant. A wonderful and challenging, truly bewitching novel.
درخشان. رمانی شگفت آور، چالش برانگیز و به واقع مسحورکننده.
Edmonton Journal

Powerful and moving.
قدرتمند و تکان دهنده.
Library Journal Library Journal

قسمت هایی از کتاب درمان مرگ با صاعقه (لذت متن)
زمانی که آن موجود ناشناخته سر در تعقیبم گذاشت، قایم شدم توی کنده ی توخالی درختی کنار ترتل کریک، جایی که سطح برکه ی پوشیده از بوته ها و درختچه ها جان می داد برای ماهیگیری، و فقط من و برادرم ازش خبر داشتیم. بهار بود و کنده ی درخت طوری غرق در شکوفه های ارغوانی، زرد و بنفش شده بود که مقدس و قابل تأمل به نظر می آمد. پاییز که از راه می رسید، کنده به نحوی وقیحانه و شرم آور در لوای ردایی از برگ های خشک قرمز پناه می گرفت. این کنده ی من بود و گنجینه های ممنوعه ام را درش مخفی درش مخفی می کردم.

شبی که خرس گریزلی به اتراقگاهمان حمله کرد، از صدای پارس سگ ها بیدار شدیم و در هیات قطاری از سایه ها دنبال یکدیگر از چادر بیرون دویدیم. همه لباس تنمان بود، چرا که شب ها در کوهستان با همان لباس هایی که در طول روز به تن داشتیم، می خوابیدیم. همه مان البته به جز مادرم تفنگ در دست داشتیم. آن شب آسمان صاف بود و پرتوی ماه در برخورد با پشم سیمگون گوسفندان منعکس می شد.

صدای شلیکی بلند شد و هر سه سر پا ایستادیم. کمی بعد، پدرم از همان راهی که رفته بود، بازگشت و چون سایه ای سیاه میان سفیدی گوسفندان از پشت چادر ظاهر شد. مادرم فانوس را بلند کرد تا بهتر ببیندش. پدر داشت می لرزید، خار و خاشاک سراپایش را پوشانده بود و خراش های عمیق و بلندی دو طرف صورتش داشت. پیش از حائل کردن دستش در برابر نور فانوس، چشمانش را دیدیم که در تاریکی به طرزی دیوانه وار گرد شده بود.