کتاب بد

BAAD

  • 10 % تخفیف
    قیمت : 50,000 | 45,000 تومان

  • موجود
  • انتشارات: نگاه نگاه
    نویسنده:
مشخصات کتاب بد
مترجم :
شابک : 978-2000722823
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 392
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 21 آذر

معرفی کتاب بد اثر سدریک بانل

سدریک بانل در رمان بد _دومین اثرش که در افغانستان می گذرد_ اسامه قندار، کارآگاه محبوب رمان “مرد کابل” را در برابر پرونده ی پیچیده ی دیگری قرار می دهد.
مردی بیگانه پا به افغانستان گذاشته که در زمینه ی مواد مخدر فرمولی انقلابی کشف کردهو البته نیازهای غیرطبیعی اش را با تجاوز و قتل دخترکان کم سن و سال افغان رفع می کند.
بدریه آخرین قربانی اوست که پلیس می کوشد نجاتش دهد. از یک سو قندار و گروهش به دنبال به دام انداختن این مرد منحرف هستند و از سوی دیگر مافیای ایتالیا.
سران مافیا با گروگان گیری خانواده ی یک پلیس قدیمی فرانسوی به نام نیکول لاگونا که تبحر خاصی در دستگیری مجرمان فراری دارد، می کوشند مرد را یافته و فرمول او را تصاحب کرده یا از بین ببرند تا امپراطوریشان محفوظ بماند.
بانل در بد به خوبی لایه های پیچیده ی زندگی در جامعه ی افغانستان را نشان داده و می کوشد جایگاه زن امروز افغان را در این کشور ترسیم کند.

کتاب بد

سدریک بانل
سدریک بانل، زاده ی سال 1966، نویسنده ای فرانسوی است. بانل در آثارش به شکلی ویژه به مسائل سیاسی و اجتماعی کشور افغانستان می پردازد. آثار او در کشورهای متعددی ترجمه و چاپ شده اند.
قسمت هایی از کتاب بد (لذت متن)
نگاه اسامه روی پوست بسیار سفید کودک ماند. پوست مرمری با رگه‏های آبی بود ، انگار مدّتی طولانی کتک خورده بود. در مشت‏ها و قوزک پاهایش آثار خاص زنجیر کردن با بندی ظریف همچون سیم برق یا دستبند پلاستیکی دیده می‏شد. در سطح قلب، زخمی وجود داشت؛ منفذ ورودی ریزی بدون جاری‏شدن خون. ضربه‏ای پس از مرگ. دو دخترک دیگر نیز خفه‏شده و بعد با تیغه‏ی بلند و ظریفی چاقو خورده بودند. امضایی که اسامه را از آغاز این ماجرا سردرگم می‏کرد: هیچ‏کس در افغانستان _ که بیشتر به سر بریدن به‏وسیله‏ی خنجرهای سنتی با تیغه‏های پهن علاقه داشتند _ این‏گونه آدم نمی‏کشت.

آفتاب تازه طلوع کرده بود امّا به این زودی جمعیتی ترسان و هیجان‏زده با فاصله جمع شده بودند و ده‏ها نیروی پلیس با لباس‏های خاکستری که کلاه‏های افغانی عجیب لبه تختی شبیه به کلاه کپی بر سر داشتند، جلوی آن‏ها را گرفته بودند. مردانی ریشو، تعداد زیادی زن محجبه _ که مد تازه‏ی کابل بود _ و برخی از آن‏ها برقع سنتی بر تن داشتند، به اضافه‏ی انبوهی از بچّه‏های اونیفرم‏پوش (آبی برای پسرها و اونیفرم سیاه و چادر سفید برای دخترها). آن‏ها باید از مدّت‏ها قبل در راه مدرسه می‏بودند امّا صحنه‏هایی مثل این نادر بود و هیچ‏کس نمی‏خواست ذره‏ای از آن را از دست بدهد. معمولا چهل‏ستون[7]، محله‏ی فقیر کابل، آرام بود و مصون از حملات تروریستی و پرونده‏های جنایی. اسامه از جایش بلند شد، کلاه قره‏قلی‏اش را دوباره سرش گذاشت و بعد به گروه پلیس‏هایی ملحق شد که گوشه‏ای جمع شده بودند. با خوش‏اخلاقی از کنار همه گذشت. با قد دومتری‏اش و بدون ذره‏ای چربی، موهای کوتاه، سبیل و ریش بسیار کوتاهش با رگه‏های خاکستری و با چشم‏های بادامی سبز و نافذش به ندرت بدون جلب‏توجّه عبور می‏کرد. پشت سرش گلبدین تندتند راه می‏رفت، در حالی که می‏لنگید؛ یادگار مینی روسی که سال‏ها قبل یک پایش را از او گرفته بود.