بد

BAAD

مشخصات کتاب بد
مترجم :
شابک :978-2000722823
قطع :رقعی
تعداد صفحه :392
سال انتشار شمسی :1398
سال انتشار میلادی :2016
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :28 خرداد

معرفی کتاب بد اثر سدریک بانل | ایران کتاب

سدریک بانل در رمان بد _دومین اثرش که در افغانستان می گذرد_ اسامه قندار، کارآگاه محبوب رمان “مرد کابل” را در برابر پرونده ی پیچیده ی دیگری قرار می دهد.
مردی بیگانه پا به افغانستان گذاشته که در زمینه ی مواد مخدر فرمولی انقلابی کشف کردهو البته نیازهای غیرطبیعی اش را با تجاوز و قتل دخترکان کم سن و سال افغان رفع می کند.
بدریه آخرین قربانی اوست که پلیس می کوشد نجاتش دهد. از یک سو قندار و گروهش به دنبال به دام انداختن این مرد منحرف هستند و از سوی دیگر مافیای ایتالیا.
سران مافیا با گروگان گیری خانواده ی یک پلیس قدیمی فرانسوی به نام نیکول لاگونا که تبحر خاصی در دستگیری مجرمان فراری دارد، می کوشند مرد را یافته و فرمول او را تصاحب کرده یا از بین ببرند تا امپراطوریشان محفوظ بماند.
بانل در بد به خوبی لایه های پیچیده ی زندگی در جامعه ی افغانستان را نشان داده و می کوشد جایگاه زن امروز افغان را در این کشور ترسیم کند.

کتاب بد

قسمت هایی از کتاب بد (لذت متن)
نگاه اسامه روی پوست بسیار سفید کودک ماند. پوست مرمری با رگه‏های آبی بود ، انگار مدّتی طولانی کتک خورده بود. در مشت‏ها و قوزک پاهایش آثار خاص زنجیر کردن با بندی ظریف همچون سیم برق یا دستبند پلاستیکی دیده می‏شد. در سطح قلب، زخمی وجود داشت؛ منفذ ورودی ریزی بدون جاری‏شدن خون. ضربه‏ای پس از مرگ. دو دخترک دیگر نیز خفه‏شده و بعد با تیغه‏ی بلند و ظریفی چاقو خورده بودند. امضایی که اسامه را از آغاز این ماجرا سردرگم می‏کرد: هیچ‏کس در افغانستان _ که بیشتر به سر بریدن به‏وسیله‏ی خنجرهای سنتی با تیغه‏های پهن علاقه داشتند _ این‏گونه آدم نمی‏کشت.

آفتاب تازه طلوع کرده بود امّا به این زودی جمعیتی ترسان و هیجان‏زده با فاصله جمع شده بودند و ده‏ها نیروی پلیس با لباس‏های خاکستری که کلاه‏های افغانی عجیب لبه تختی شبیه به کلاه کپی بر سر داشتند، جلوی آن‏ها را گرفته بودند. مردانی ریشو، تعداد زیادی زن محجبه _ که مد تازه‏ی کابل بود _ و برخی از آن‏ها برقع سنتی بر تن داشتند، به اضافه‏ی انبوهی از بچّه‏های اونیفرم‏پوش (آبی برای پسرها و اونیفرم سیاه و چادر سفید برای دخترها). آن‏ها باید از مدّت‏ها قبل در راه مدرسه می‏بودند امّا صحنه‏هایی مثل این نادر بود و هیچ‏کس نمی‏خواست ذره‏ای از آن را از دست بدهد. معمولا چهل‏ستون[7]، محله‏ی فقیر کابل، آرام بود و مصون از حملات تروریستی و پرونده‏های جنایی. اسامه از جایش بلند شد، کلاه قره‏قلی‏اش را دوباره سرش گذاشت و بعد به گروه پلیس‏هایی ملحق شد که گوشه‏ای جمع شده بودند. با خوش‏اخلاقی از کنار همه گذشت. با قد دومتری‏اش و بدون ذره‏ای چربی، موهای کوتاه، سبیل و ریش بسیار کوتاهش با رگه‏های خاکستری و با چشم‏های بادامی سبز و نافذش به ندرت بدون جلب‏توجّه عبور می‏کرد. پشت سرش گلبدین تندتند راه می‏رفت، در حالی که می‏لنگید؛ یادگار مینی روسی که سال‏ها قبل یک پایش را از او گرفته بود.