می دونی... فیروزه سنگ خیلی گرونی نیست... ولی خیلی اصیله. ارزش بعضی چیزها به اصالتشونه، نه به قیمتشون. و یه سنگریزه ی کنده شده از لبه ی سکو برداشت و بین انگشتهاش نگه داشت. بعد سمت سالار گرفت. سالار متوجه منظورش شده بود. اخمی کرد و کف دستش رو جلو برد. سنگ روی دستش افتاد و غلتید. یه تیکه ی براق و فیروزه ای رنگ از گوشه ی کاشی زرین. با این حرف ها میخواست به سالار بفهمونه که به اندازه ی کافی اصیل نیست... که دستش به زنها خورده و مثل اون، خودش رو از دنیا مخفی نکرده!! سالار پوزخندی زد و در حالی که دستش رو مشت میکرد از جا بلند شد. آهسته گفت:
وقت رفتنه.
و خودش زودتر راه افتاد.
(برگرفته از متن ناشر)
خیلی پیشنهادش نمیکنم…سایه به سایه خیلی قلم و نگارش پختهتری داره…شخصیت زن داستان گاها کاراش خیلی بی منطقه…حرص میده
از قلم خانم زهیری انتظار بیشتری داشتم که تو این کتاب اصلا براورده نشد
برای یک بار خوندن خوب بود
جالب بود در حد قابل قبول