کتاب فرار به موزه نیویورک

From the Mixed-Up Files of Mrs. Basil E. Frankweiler
کد کتاب : 12912
مترجم :
شابک : 9789643495459
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 216
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1967
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 11 مهر

برنده جایزه «نیوبری» سال 1968

معرفی کتاب فرار به موزه نیویورک اثر ای ال کونینزبرگ

کتاب «فرار به موزه نیویورک» رمانی نوشته «ای. ال. کونینزبرگ» است که اولین بار در سال 1967 به انتشار رسید. به مدت بیش از پنجاه سال، حتی مخاطبینی که هیچ وقت به شهر نیویورک قدم نگذاشته اند، توانسته اند به واسطه ماجراجویی های «کلودیا کینکید»، قهرمان زن این داستان به یاد ماندنی و خاطره انگیز، از «موزه متروپولیتن هنر» در این شهر بازدید کنند. رمان «فرار به موزه نیویورک» که جایزه «نیوبری» را در سال 1968 از آن خود کرد، به ماجرای مأموریت یک دختر برای فرار از زندگی ظاهرا بی نقص خود و رفتن به مکانی شگفت انگیز—موزه—می پردازد. «کلودیا» در طول این ماجراجویی، عاشق و شیفته کشف اسرار مجسمه ای حیرت انگیز می شود.

کتاب فرار به موزه نیویورک

ای ال کونینزبرگ
الین لوبل کونینزبرگ، زاده ی 10 فوریه ی 1930 و درگذشته ی 19 آوریل 2013، نویسنده و تصویرساز آمریکایی کتاب های داستانی کودک و نوجوان بود. او در نیویورک به دنیا آمد اما در شهرهای کوچک پنسیلوانیا بزرگ شد. خانواده ی الین، مهاجرانی یهودی بودند که از نیویورک به شهری صنعتی در پنسیلوانیا نقل مکان کردند. او در مدرسه ی فارل، شاگرد ممتاز بود و پس از این دوره، وارد موسسه ی فناورانه ی کارنیج در پیتزبورگ شد و به تحصیل شیمی پرداخت. الین در سال 1952 با دیوید کونینزبرگ ازدواج کرد و این دو، صاحب 3 فرزند شدند. او...
نکوداشت های کتاب فرار به موزه نیویورک
This adventure has captivated readers for more than a half-century.
این ماجراجویی، بیش از نیم قرن است که مخاطبین را مسحور کرده است.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A children’s literature classic highlighting the wonder of museums.
اثری کلاسیک در ادبیات کودک، که بر شگفتی های موزه ها تأکید می کند.
ThriftBooks

Konigsburg’s beloved classic.
اثر کلاسیک بسیار محبوب «کونینزبرگ».
Amazon Amazon

قسمت هایی از کتاب فرار به موزه نیویورک (لذت متن)
«کلودیا» که از تمام این مراسم حالش به هم می خورد، از این که «جیمی» را از بازی عزیزش محروم کند، احساس گناه نمی کرد. اما «جیمی» که خیلی عصبانی بود و اصلا حال و حوصله ی گوش دادن به حرف های «کلودیا» را نداشت، با لب های آویزان و ابروهایی که تا روی چشم هایش پایین آمده بود، در صندلی اش فرو رفت.

در آن حالت، قیافه اش شبیه مینیاتور انسان نئاندرتالی شده بود که ریشش را از ته زده باشد. «کلودیا» حرفی نزد و صبر کرد عصبانیت «جیم» فروکش کند.

«کلودیا» که خودش را برای سخنرانی آماده کرده بود، گفت: «جیمی، من تو را برای مهم ترین حادثه ی زندگیمان لازم دارم!» «جیمی» غرغرکنان گفت: «من اصلا ناراحت نمی شوم که تو یکی دیگر را انتخاب کنی!» «کلودیا» از شیشه به بیرون نگاه کرد و جواب نداد. «جیمی» گفت: «حالا که مرا کشاندی اینجا، حرفت را بزن.» «کلودیا» باز هم چیزی نگفت و همچنان به بیرون زل زد.