فروپاشی

The Breakdown

  • قیمت : ۳۲,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب فروپاشی اثر بی. ای. پاریس

کتاب فروپاشی، رمانی نوشته ی بی. ای. پاریس است که نخستین بار در سال 2017 منتشر شد. کساندرا که معلم مدرسه است، در بارانی شدید از مهمانی بیرون می آید و تصمیم می گیرد بر خلاف توصیه ی همسرش برای رسیدن به خانه از میانبری خطرناک در میان جنگلی تاریک عبور کند. او در میانه ی راه، ماشینی را می بیند که در وسط جاده متوقف شده و زنی پشت فرمان آن است. کساندرا می ایستد ولی وقتی می بیند که زن بیرون نمی آید، به راهش ادامه می دهد. مدتی بعد، او متوجه می شود که آن زن، به قتل رسیده بوده و یکی از آشنایان کساندرا بوده است. او از این که برای آن زن کاری نکرده، به شدت احساس گناه می کند و علاوه بر این، درباره ی سلامت عقل خود نیز نگران است. مادرش اخیراً مراحل اولیه ی زوال عقل را از سر گذرانده و چیزهای مهمی مثل امضا کردن قرارداد و دعوت از مهمانان را فراموش کرده است. حالا کساندرا نگران است که مبادا بیماری مادرش، در انتظار او باشد. تنش، زمانی اوج می گیرد که ترس کساندرا از وضعیت روانی اش بیش تر می شود و تماس های تلفنی مرموزی که ممکن است از طرف قاتل باشند، بر تعلیق داستان می افزایند.

کتاب فروپاشی


ویژگی های کتاب فروپاشی

نامزد جایزه Audie برای بهترین داستان تریلر

مشخصات کتاب فروپاشی
قطع :رقعی
نوع جلد :سلفونی
شابک :978-600-182-306-0
تعداد صفحه :416
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2017
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب فروپاشی
Another first-rate psychological thriller from B.A. Paris.
یک تریلر روانشناسانه ی درجه یک دیگر از بی. ای. پاریس.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A tale of friendship and love, sanity and the terrible unravelling of it.
داستانی درباره ی دوستی، عشق، سلامت عقل و زوال ترسناک آن.
USA Today USA Today

A can’t-put-down psychological thriller.
تریلری روانشناسانه که نمی توان آن را کنار گذاشت.
Library Journal Library Journal

بخش هایی از کتاب فروپاشی (لذت متن)
وقتی از خط خارج می شوم که از آن سبقت بگیرم، آسمان برق شدیدی می زند و طبق عادتی از دوران کودکی، در ذهنم آهسته شروع به شمردن می کنم. به شماره ی چهار که می رسم، صدای غرش رعد آن به گوش می رسد. شاید بهتر بود من نیز مانند بقیه، به خانه ی کنی می رفتم.

حروف سیاه تابلو در آن زمینه ی سفید که در برابر نور چراغ ماشین همچون فانوس دریایی می درخشد، چنان وسوسه انگیز است که ناگهان در آخرین لحظه، وقتی دیگر برای پشیمانی دیر است، به سمت چپ می پیچم و وارد همان راه میانبری می شوم که متیو نمی خواست از آن بروم. صدای بوق خشم آمیزی پشت سرم بلند می شود و طنین آن در جاده ی تاریک و ظلمانی جنگلی، شوم به نظر می رسد.

قلبم که مطابق با حرکت تند و جنون آمیز برف پاک کن ماشین می زند، چنان با شدت می تپد که لازم است چند ثانیه ای نفس تازه کنم. اما جرأت نمی کنم کنار جاده توقف کنم، مبادا ماشین دیگر روشن نشود.