دریا پشت ایستگاه قطار است

hinter dem bahnhof liegt das meer

  • قیمت : ۹,۰۰۰ تومان
  • قیمت برای شما : ۷,۲۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: افقافق
مترجم: کتایون سلطانی
نویسنده:

معرفی کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است اثر یوتا ریشتر

کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است، رمانی نوشته ی یوتا ریشتر است که نخستین بار در سال 2001 به انتشار رسید. این رمان، داستانی جذاب و پرتعلیق درباره ی ماجراجویی و دوستی است. کاسموس و نوینر اکنون به زندگی در خیابان عادت کرده اند ولی آن ها می خواهند سفری به ساحل داشته باشند و از تابستان لذت ببرند. اما مشکلی بر سر راه آن هاست: این دو شخصیت دوست داشتنی برای رفتن به این سفر به پول نیاز دارند. وقتی فردی از آن ها می پرسد که چه چیزی برای فروش دارند، نوینر و کاسموس تنها چیز باارزش خود را به او پیشنهاد می کنند: فرشته ی نگهبان نوینر. همین که این دو آماده ی شروع ماجراجویی می شوند، مشکلی برای نوینر به وجود می آید و کاسموس می فهمد که برای نجات بهترین دوستش، باید فرشته ی نگهبان را پس بگیرد. کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است، اثری بسیار جذاب و سرگرم کننده برای نوجوانان است و بار دیگر، قدرت قلم یوتا ریشتر را به رخ می کشد.

کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است


ویژگی ها کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است

داستانی تأثیرگذار و تفکربرانگیز

مشخصات کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است
نوع جلد :شومیز
قطع :پالتویی
شابک :978-600-353-378-3
تعداد صفحه :104
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2001
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است
A fabulous story.
داستانی شگفت انگیز.
Die Welt

A touching and thought-provoking story.
داستانی تأثیرگذار و تفکربرانگیز.
Amazon Amazon

Poetic and powerful.
شاعرانه و قدرتمند.
Felix Bloch Erben

بخش هایی از کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است (لذت متن)
من و تو از جنس این جور آدم ها نیستیم!

آن یارو همیشه به مامانش گفته بود: «قلاب را باید به موقع خم کرد. کتک خوردن تا حالا برای هیچ بچه ای ضرر نداشته. تو زیادی لی لی به لالای بچه ات می گذاری! اگر دخالت نکنی و خودت را کنار بکشی، من خوب ادبش می کنم.» با این حال مامان نوینر هر شب می آمد توی اتاق پسرش، می نشست روی لبه ی تختخوابش و خیلی آهسته سرود فرشته ی نگهبان را برایش می خواند: «شب ها، موقعی که دارد خوابم می برد، چهارده فرشته ی کوچک دورم حلقه می زنند...» مامان، سرود فرشته را خیلی آهسته زمزمه می کرد، از ترس اینکه مبادا شوهرش صدایش را بشنود.