کتاب خواب زمستانی

Hibernation

  • 15 % تخفیف
    قیمت : 9,500 | 8,075 تومان

  • موجود
  • انتشارات: نیلوفر نیلوفر
    نویسنده:
مشخصات کتاب خواب زمستانی
شابک : 978-9644482083
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 137
سال انتشار شمسی : 1395
سال انتشار میلادی : 1973
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 16 آذر

معرفی کتاب خواب زمستانی اثر گلی ترقی

رمان «خواب زمستانی» اثر «گلی ترقی» نویسنده ی نام آشنای معاصر است. این داستان در ده فصل تدوین شده و در آن خاطرات زندگی پیرمردی تنها مرور می شود. پیرمرد در دوران مدرسه با چند همکلاسی اش عهد کرده اند که تا آخر عمر در کنار یکدیگر باشند اما حالا او تنهاست و هر روز منتظر است تا کسی به دیدارش بیاید. هر فصل داستان خاطرات و زندگی یکی از دوستان پیرمرد را روایت می کند. مجله اکسپرس درباره ی این اثر گفته است: «خواب زمستانی با شیوه ای ساده و کلماتی دقیق و طنزی خاص و با قدرت قلم، به ما تذکر می دهد که بدون درد زیستن، عشق به زندگی امکان ندارد». انجمن نویسندگان رادیو فرانسه نیز آورده است: «خواب زمستانی بیانگر زندگی همگانی و قبیله ای آدم هایی است که حضور ناگزیر مدرنیته را احساس می کنند و از الزام فردیت و قبول فردی و تنهایی و مسئولیت، هراسان هستند

کتاب خواب زمستانی

گلی ترقی
گلی ترقی، (زاده ۱۷ مهر ۱۳۱۸) نویسنده ایرانی ساکن فرانسه است.گلی ترقی در ۱۷ مهر ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. پدرش لطف‌الله ترقی مدیر مجلهٔ ترقی بود. در خیابان خوشبختی به‌دنیا آمد. گلی ترقی در شمیران به مدرسه و سپس دبیرستان انوشیروان دادگر رفت. در ۱۹۵۴ پس از به پایان رساندن سیکل اول دبیرستان به آمریکا رفت. ۶ سال در آمریکا زندگی کرد و در رشتهٔ فلسفه فارغ‌التحصیل شد و از آن‌جا که زندگی در آمریکا را دوست نداشت به ایران بازگشت. پس از بازگشت، به داستان‌نویسی روی آورد. او ۹ سال...
قسمت هایی از کتاب خواب زمستانی (لذت متن)
وقتی طلاق گرفت و رفت دوستش داشتم. رفتنش مصیبت بود. همان ضایعه ای بود که همیشه ته دلم انتظارش را می کشیدم و می دانستم که بالاخره یک روز غافلگیرم می کند. رفقا گفتند "مهم نیست. از سر شروع کن. یه زن دیگه بگیر، یه کار دیگه بکن." گفتند "تقصیر خودت بود. چرا گذاشتی بره." دلش بچه می خواست. می فهمیدم. غصه داشت. گفت "خیال نکن پیش تو خوشبخت نیستم. ولی چه کنم؟ دست خودم نیست. به میل و اختیار خودم نیست. چاره ای ندارم." اسباب هایش را جمع کرد. گریه می کرد. می فهمیدم. می دانستم. نگاهش را می شناختم. همین نگاه توی چشم های آقای حیدری بود، آن روز که داشت می مرد، آن آخرین لحظه که برگشت و نگاهم کرد. حضور مرگ را حس کرده بود، حضور آن ظلمت غریب، آن حفره مکنده که برای بلعیدنش دهان گشوده بود. گفتم "منیژه جان چه خوب بود اگر نمی رفتی.»