کتاب پنج اثر

Clavigo: Ein Trauerspiel
پنج اثر:دو نمایش نامه یک دیالوگ جمعی دو افسانه
کد کتاب : 13617
مترجم :
شابک : 978-6002299574
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 224
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1774
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب پنج اثر اثر یوهان ولفگانگ فون گوته

پنج اثر یک تراژدی است که توسط یوهان ولفگانگ فون گوته در سال 1774 نوشته شده است. نقش اصلی توسط پیر بیومارشیس بر عهده گرفته است. این نمایشنامه فقط در هشت روز در ماه مه 1774 نوشته شده است. این اثر در ژوئیه 1774 منتشر شد و اولین اثر چاپی است که گوته نام خود را بر آن گذاشت. کلاویگو نام مردی تلاش گر و خواهان رشد و ترقی اجتماعی است که از طرفی دیگر، مردی عاطفی و سست عنصر هم هست. او در جدال سهمگین بین دست یابی به منزلت اجتماعی بخت خانگی به کشمکش غیرقابل غلبه ای گرفتار می آید. نمایشنامه استلا هم یک اثر عاشقانه درباره مردی متزلزل و مردد به نام فرناندو است. او اشراف زاده ای سرگشته و ماجراجو است که همسر و دختر خود را ترک می کند تا بخت خود را با دختری جوان به نام استلا امتحان کند. اما از ترس دلبستگی استلا را هم رها می کند و پس از چند سال دوباره سراغ او می رود..

اولین اجرای این نمایشنامه در هامبورگ در 23 آگوست 1774 انجام شد. در طول دهه 1970 ، پنج اثر به عنوان یک فیلم تلویزیونی اقتباس شد.
ناشر معتقد است که این اثر از نظر فرهنگی بسیار مهم است و تصمیم گرفته که این کتاب را به عنوان بخشی از تعهد مداوم به حفظ آثار چاپی در سراسر جهان دوباره چاپ کند.

کتاب پنج اثر

یوهان ولفگانگ فون گوته
یوهان ولفگانگ فون گوته، زاده ی 28 اوت 1749 و درگذشته ی 22 مارس 1832، شاعر، ادیب، نویسنده، نقاش، محقق، انسان شناس، فیلسوف و سیاستمدار آلمانی بود.یوهان ولفگانگ در کنار پدر و معلم خصوصی اش بسیاری از معلومات، از جمله زبان های لاتین، یونانی، فرانسوی، انگلیسی و عبری را فرا گرفت.او در سال 1765 تا 1768 در لایپزیگ به تحصیل حقوق پرداخت و در آنجا به اشعار کریستین فورشتگوت گلرت علاقه پیدا کرد. پس از سال 1768، گوته به زادگاهش بازگشت و مدتی را نیز در دارمشتات گذراند.گوته پس از این که تعدادی از آثار بزرگش ر...
قسمت هایی از کتاب پنج اثر (لذت متن)
علاوه بر این، مرد کهن سال که مرا محکم گرفته بود، مانع حرکت آزادم می شد. پس از دیدن همه این ها حس کنجکاوی ام باز هم بیشتر می شد و جسارت طرح این سوال را پیدا کردم که «آیا نمی توان به آن طرف هم رفت؟» او با حرارت پاسخ داد «چرا که نه؟ اما بنا به شرط های دیگر.» وقتی درباره شروط جدید سوال کردم، به من گفت باید لباس خود را عوض کنید. خیلی راضی بودم؛ او مرا به سمت دیوار و به یک سالن کوچک تمیز برد که به دیوارهای آن چند لباس آویخته بود که همگی شباهت زیادی به لباس های شرقی داشت. به سرعت لباسم را عوض کردم؛ او با وجود اکراه من موهای پودرزده ام را کامل گردگیری کرد و یک توری رنگی روی موهایم کشید. پس از تغییر ظاهری که داده بودم در آینه بزرگی خودم را برانداز کردم و حس کردم خیلی زیبا شده ام و سرووضعم با لباس جدید را بیشتر از لباس های اتوکشیده یکشنبه پسندیدم. چند شکلک درآوردم و ورجه وورجه کردم، مثل آن چه از رقصنده های تئاترهای دوره گرد دیده بودم.

بعد از صرف شام که چندان مزه ای نداد، چون مجبور بودم تنها بخورم، ملتهب در اتاقم قدم می زدم، با خودم حرف می زدم، خودم را لعنت کردم، به زمین افتادم، موهایم را کشیدم و کندم و از خود بی خود شدم. ناگهان از داخل اتاق قفل شده ی مجاور، صدای حرکت آرامی به گوشم رسید و چند لحظه بعد در اتاق کوبیده شد. من خودم را جمع و جور می کنم، به سمت شاه کلید می روم، اما درها به خودی خود باز می شوند و زیبای من در پرتو نور همان شمع های فروزان به طرفم می آید. به پاهایش می افتم، لباسش را می بوسم، دستان او را. مرا بلند می کند، جرئت ندارم او را در آغوش کشم، حتی نگاه کنم؛ با این حال، بی ریا و نادم به اشتباهم اقرار کردم. او گفت «این بار اشکالی ندارد، اما متاسفانه به این ترتیب بخت خود و مرا نیز به تاخیر می اندازید. شما قبل از آن که ما بتوانیم دوباره همدیگر را ملاقات کنیم، باید بار دیگر به سفری دور دنیا بروید، این هم طلای بیشتر، به اندازه ی کافی، البته چنان چه بتوانید حساب دخل و خرجتان را بکنید. اگر این بار باده و قمار شما را به وادی پریشانی کشاند، از این پس از باده و زنان دوری کنید و بگذارید به دیدار شادمانه ی مجدد شما امیدوار باشم.» بعد از صرف شام که چندان مزه ای نداد، چون مجبور بودم تنها بخورم، ملتهب در اتاقم قدم می زدم، با خودم حرف می زدم، خودم را لعنت کردم، به زمین افتادم، موهایم را کشیدم و کندم و از خود بی خود شدم. ناگهان از داخل اتاق قفل شده ی مجاور، صدای حرکت آرامی به گوشم رسید و چند لحظه بعد در اتاق کوبیده شد. من خودم را جمع و جور می کنم، به سمت شاه کلید می روم، اما درها به خودی خود باز می شوند و زیبای من در پرتو نور همان شمع های فروزان به طرفم می آید. به پاهایش می افتم، لباسش را می بوسم، دستان او را. مرا بلند می کند، جرئت ندارم او را در آغوش کشم، حتی نگاه کنم؛ با این حال، بی ریا و نادم به اشتباهم اقرار کردم. او گفت «این بار اشکالی ندارد، اما متاسفانه به این ترتیب بخت خود و مرا نیز به تاخیر می اندازید. شما قبل از آن که ما بتوانیم دوباره همدیگر را ملاقات کنیم، باید بار دیگر به سفری دور دنیا بروید، این هم طلای بیشتر، به اندازه ی کافی، البته چنان چه بتوانید حساب دخل و خرجتان را بکنید. اگر این بار باده و قمار شما را به وادی پریشانی کشاند، از این پس از باده و زنان دوری کنید و بگذارید به دیدار شادمانه ی مجدد شما امیدوار باشم.» بعد از صرف شام که چندان مزه ای نداد، چون مجبور بودم تنها بخورم، ملتهب در اتاقم قدم می زدم، با خودم حرف می زدم، خودم را لعنت کردم، به زمین افتادم، موهایم را کشیدم و کندم و از خود بی خود شدم. ناگهان از داخل اتاق قفل شده ی مجاور، صدای حرکت آرامی به گوشم رسید و چند لحظه بعد در اتاق کوبیده شد. من خودم را جمع و جور می کنم، به سمت شاه کلید می روم، اما درها به خودی خود باز می شوند و زیبای من در پرتو نور همان شمع های فروزان به طرفم می آید. به پاهایش می افتم، لباسش را می بوسم، دستان او را. مرا بلند می کند، جرئت ندارم او را در آغوش کشم، حتی نگاه کنم؛ با این حال، بی ریا و نادم به اشتباهم اقرار کردم. او گفت «این بار اشکالی ندارد، اما متاسفانه به این ترتیب بخت خود و مرا نیز به تاخیر می اندازید. شما قبل از آن که ما بتوانیم دوباره همدیگر را ملاقات کنیم، باید بار دیگر به سفری دور دنیا بروید، این هم طلای بیشتر، به اندازه ی کافی، البته چنان چه بتوانید حساب دخل و خرجتان را بکنید. اگر این بار باده و قمار شما را به وادی پریشانی کشاند، از این پس از باده و زنان دوری کنید و بگذارید به دیدار شادمانه ی مجدد شما امیدوار باشم.