یکی از محبوب ترین رمان های ویرجینیا وولف در طول عمرش.
دستاوردی خیره کننده.
غنی و دوست داشتنی.
باد مه را بر فراز تمام باغ های پشت خانه ها و در کنج دیوارهایی که گل پیچک روی آن رشد کرده بود و هنوز برای آن گل های شمعدانی اندکی که باقی مانده بود پناه به حساب می آمد و بر روی توده ای از برگ ها، می آورد و شعله های آتش دندانشان را برای آن ها تیز کرده بودند و آن ها را به کام می کشیدند و باد همچنان دود مه را به خیابان و درون پنجره های اتاق پذیرایی که از صبح بازمانده بود، می برد. زیرا ماه اکتبر بود، و آغاز سال جدید. الینر با قلمی که در دست داشت، پشت میز تحریرش نشسته بود. او با نوک قلمش به پرزهای شیر دریایی مارتین، که در اثر جوهر پوسیده بود، زد و با خود فکر کرد «این» خیلی عجیبه که تمام این سال ها گذشته باشه. آن شیء از همه آن ها بیشتر عمر کرده بود. اگر او آن را دور انداخته بود شاید هنوز در جایی دیگر باقی مانده بود. اما او هرگز آن را دور نینداخته بود چرا که آن شیء جزئی ازچیزهای دیگر بود، مثلا مادرش.
اگر چه، از حالا در لندن، فشار و سختی فصل احساس می شد، مخصوصا در «وست اند» که پرچم ها در فراز آسمان بود؛ عصاها به زمین می خورد؛ لباس ها پیچ و تاب می خورد و خانه های تازه رنگ شده سایبان هایشان را باز کرده بودند و سبدهای گل های شمعدانی در هوا پیچ و تاب می خورد. پارک ها هم - سنت جیمز، گرین پارک، هاید پارک - در حال آماده سازی بودند. از صبح زود، قبل از این که حرکت دسته جمعی مردم و ازدحام شروع شود، صندلی های سبز رنگ را میان باغچه های گرد قهوه ای رنگ که پر از سنبل های درهم پیچیده بود گذاشته بودند جوری که انگار منتظر وقوع اتفاقی، شروع نمایشی و یا ورود ملکه «الکساندرا» از میان دروازه ها بودند. چهره او همانند گلبرگ بود و همیشه یک میخک صورتی به لباس خود می زد.
او کاغذ خشک کن را به سمت جلو کشید؛ یک نقطه وسط آن بود که خط های دیگری مانند شعاع و اشعه خورشید دور تا دور آن رسم شده بود. سپس سرش را بلند کرد. آن ها در حال سوزاندن علف های خشک در پشت خانه بودند. باد دود را در هوا پراکنده می کرد. بوی تند آن در همه جا پخش شده بود و برگ های درختان به زمین می افتادند. صدای آکاردئون از خیابان به گوش می رسید. او با آهنگ زمزمه می کرد. بقیه اش چی بود؟ بقیه شعری که پیپی همیشه موقعی که با یه پارچه کثیف گوش هاتو پاک می کرد و می خوند؟ الینر باز هم زمزمه کرد: ron, ron, ron, et, plon, plon, plon و در این لحظه بود که صدای آهنگ قطع شد. ارگ نواز از آن جا دور شده بود. الینر قلمش را در جوهر فرو کرد.
رمان «خانم دلوی» به شکل عمده از «دیالوگ درونی» و «جریان سیال ذهن» (تکنیکی مدرنیستی که «وولف» یکی از پیشگامان آن بود) شکل گرفته است.
در این مطلب، به برخی از رمان هایی می پردازیم که به شکلی تأثیرگذار و واقعگرایانه، تجربهی انسان در مواجهه با افسردگی را به تصویر کشیدهاند.
جملات «وولف» مدام بین احساسات، خاطرات، و افکار گوناگون جهش می کند و به این صورت، تصویری را از ماهیت درهمتنیده و پیچیدهی ذهن انسان می آفریند.
پژوهشگران در سال های اخیر، به ارتباطاتی میان شباهت های اعصاب شناختیِ بیماری های روانی، و خلاقیت در ذهن اشاره کرده اند.
در این مطلب به تعدادی از برجسته ترین نویسندگان بریتانیایی می پردازیم که آثارشان، جایگاهی ماندگار را در هنر ادبیات برای آن ها به ارمغان آورده است.
در دست گرفتن جایزه نوبل ادبیات برای همه نویسندگان یک آرزو و رویا است. اما این رویا برای همه محقق نشد.
او زنی توانا و پرشهامت بود که چون قایقرانی بی ادعا، آثارش را بر امواج پر تلاطم ادبیات قرن نوزدهم سوار کرد
خیلی دوست دارم داستان این کتابو اسپویل کنم ولی نمیتونم چون چیزی بعنوان داستان توی این رمان وجود نداره. یه عده آدم سرگردون و آواره دور خودشون میگردن و حرفای بی سر و ته میزنن و کارای بیهوده میکنن. این کتاب پر از شخصیته؛ سرگرد ایبل پارگیتر و کلی بچه (هر چند صفحه یه بچه جدید از کتاب میزنه بیرون) الینور،میلی،رز،دیلیا،ادوارد،مارتین،موریس با دو تا دختر عمو به اسم مگی و سارا و یه دخترخاله زاده به اسم کیتی. به همهی اینا زن و شوهر و بچه و خدمت کار و دوست خانوادگی هم اضافه کنید. شخصیتا اصلا عمق ندارن و گفتگوها گُنگ و بی معنی ن. مکالمههای درس عربی مدرسه منطقیتر از گفتگوهای این رمانن. نویسنده سرگذشت این آدما رو در طول چندین سال روایت میکنه ولی بازم نمیشه چیز زیادی فهمید و سر در آورد از اینکه نویسنده چی میخاد بگه. با اینکه بخشی از داستان در زمان جنگ جهانی اوله نویسنده فقط یه اشاره کوچیک بهش کرده و گذشته. فصل آخر کتاب که بیشتر از صد صفحه س اوضاع بدتر میشه. همهی شخصیتا توی یه مهمونی دور هم جمع شدن و یه وضع آشفته ای بوجود اومده. اصلا معلوم نیست چی به چیه. این اولین کتابیه که از این نویسنده خوندم و انتظارم خیلی بالا بود ولی نا امید شدم. تا صفحهی آخر هم با خون دل خوندم که درست قضاوت کنم و نظر بدم. ترجمه نشر نگاه هم بد بود و کلی ایراد نگارشی و غلط تایپی داشت.
بدترین ترجمهی ممکن. مترجم هر جا را که دلش نخواسته ترجمه نکرده رها کرده. وحشتناک بد. شرم آور برای ناشر. نصف کتاب و هر جا کمی سخت بوده، اسم ترانهای کتابی یا موضوعی خاص بوده حذف شده.
کدوم ترجمه بهتره ؟
نشر نگاه با ترجمه بدری زاده و جلد سخت و کاغذ مرغوب و قیمت مناسب ! واقعأ عالیه
نشر نگاه با ترجمه بدری زاده و جلد سخت و کاغذ مرغوب و قیمت مناسب ! واقعأ عالیه
خیلی خوب بود توصیه میکنم
داستانی زیبا درباره افراد مختلف یک خانواده بزرگ و اتفاقاتی که در برشهای زمانی خاص رخ میدهد، نه فقط اتفاقات مهم بلکه اتفاقات واقعی زندگی آدم ها. آدمهای معمولی در زندگی روزمره شان و در برخورد با یکدیگر و البته در طول قسمت قابل توجهی از عمرشان.
چرا تجدید چاپ نمیشه ؟