رمان «آلماز» نوشتهی آرزو نیکورزم، اثری در ادبیات بومیگرایانه، عاشقانه است که نام خود را از واژهای ترکی به معنای الماس و شمشیر برنده وام گرفته است. این نامگذاری از همان ابتدا ماهیت رمان را آشکار میسازد: روایتی که قرار است همچون الماس، برآمده از فشارهای سهمگین، سخت و درخشان باشد و همچون شمشیر، برنده. نیکورزم در این رمان، قصهای را در بستر شهر رامیان روایت میکند که محوریت آن بر پیوند عمیق انسان با خاک و ریشههای اجدادی استوار است. در این اثر، عشق تنها یک دلدادگی ساده نیست، پلکه به ذرات خاکی گره خورده که عصارهی زندگیهای گذشته و عشقهای بر خاکرفته محسوب میشود. نقطه متمایز این، تنهایی عمیقی است که در تاروپود شخصیتهای آن تنیده شده است؛ آدمهایی که در میانهی جمع، گویی در جزیرههایی جداگانه زندگی میکنند. این وضعیت بهخوبی در شخصیت مرد جوان ترکمن نمودار است. او که نمادی از شرافت و غیرت ایلیاتی است، در خانهی سروناز پذیرفته شده اما شرافتش بدل به قفسی برای او میگردد. تقابل طوفان میل درونی او با سکوت سنگین بیرونیاش، در لحظهای که با زانوانی لرزان و سری افتاده در برابر عکس پانزدهسالگی سروناز میایستد، به نمادی از یک سرکوب مداوم و عشقی خویشتندارانه تبدیل میشود. در سوی دیگر این روایت، سروناز قرار دارد؛ شخصیتی چندلایه که تجسم یک دوگانگی پرالتهاب است. او از یک سو کاپیتان تیم والیبال است که با تلاش خود به نقطهی اتکای دیگران بدل شده و از قدرتنمایی لذت میبرد، و از سوی دیگر، اسیر طوفانهای ناشی از اشتباهات پدری است که همواره مست و لایعقل، تنها برای اثبات قدرت و ریاست بیمنطق خود، سکان زندگی را به ویرانی میکشاند. اما سنگینترین لایهی شخصیتی سروناز، در خلوت و سوگ او شکل میگیرد؛ زمانی که قاب عکس دخترک ازدسترفتهاش، ماهک، را با بغضی به وسعت وجودش به سینه میفشارد. کتاب در پرداختن به این سوگ، پای روایت را به تراژدی و خشونتی عریان میکشاند. تصویر تکاندهندهی ماهک که از یک پا آویزان بوده و با لبهای پارهپاره مادر را صدا میزده، قلب داستان را میشکافد و خواننده را با پرسشی وجودی از زبان سروناز روبهرو میکند: «خدایا چطور توقع داری بندگانت هر بلایی را تحمل کنند؟» این پرسش، مرزهای یک گلایهی شخصی را درمینوردد و به فریادی در برابر رنج انسان بدل میشود. درست در همین نقطهی استیصال است که پای انتقام به داستان باز میشود. اعتراف خاموش در چشمان پرچروک آقاروبیک مبنی بر وفای به عهد و گرفتن انتقام از قاتل دخترک، رشتهای از عدالتخواهی شخصی را وارد روایت میکند که مرز میان دادخواهی و قتل را محو میسازد و داستان را در تعلیقی میان عشق و انتقام نگه میدارد. «آلماز» در نهایت روایتی است از خاکی که اشکها را میبلعد و استخوانها را در خود نگه میدارد. آرزو نیکورزم تصویری از انسانهایی خلق کرده که هر یک زندانی جبر خانوادگی، شرافت، سوگ یا انتقاماند. درخشش شخصیتها در این اثر، نه از جنس زینت، که حاصل تحمل فشارهای خردکنندهی زندگی است و در این میان، تنها عاملی که آنها را در برابر زیستن سرپا نگه میدارد، همان التیام برآمده از عشق به خاک و ریشههاست.