کتاب پی جو

The Pursuer
کد کتاب : 14647
مترجم : سحر یوسفی
شابک : 978-6004901147
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 96
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1958
نوع جلد : جلد سخت
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 13 خرداد

معرفی کتاب پی جو اثر خولیو کورتاسار

پی جو،داستان کوتاهی از خولیو کورتاثار و از بزرگ ترین دستاوردهای ادبی این نویسنده آرژانتینی قرن بییستم میباشد.پی جو داستان واپسین روزهای زندگی چارلی پارکر(Charlie Parker) نوازنده و نابغه ساکسیفون آلتو است.او بعد از درخشش در گروه های محلی شهر،به نیویورک رفت و فضای آن شهر بشدت بروی کارش تاثیر گذاشت.چارلی پارکر در سال 1938 به عضویت گروه جی مک شن درآمد و اجرای های درخشانی را در نیویورک و شیکاگو انجام داد.

خولیو کورتاثار این پایان را بر لبه تیغی از درخشش و نیستی روایت میکند و ناراحتی های عصبی پارکر را که به خاطر عدم تمرکز بروی آنالیز آخرین قطعه خود بود توصیف میکند.

پی جو از زمان نخستین چاپش در ۱۹۵۹، با اقبال فراوان خوانندگان روبه رو بوده است و آن را همچون لی لی بازی تجربه ای خلاقانه دانسته اند.

کتاب پی جو

خولیو کورتاسار
خولیو کورتاسار یک نسل از نویسندگان آمریکای لاتین، از مکزیک تا آرژانتین را تحت تأثیر قرار داد. بخش بزرگی از بهترین و شناخته شده‌ترین کارهایش را در فرانسه نوشت. جایی که در سال ۱۹۵۱ در آن شروع به کار کرد. وی یکی از بارورترین، متعهدترین و جهانی‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین است که از ایشان با اصطلاح «بوم - Boom» یاد می‌شود. همچنین منتقدان ادبی از کورتاسار به عنوان یکی از نویسندگان شاخص دهه ۱۹۶۰ نام می‌برند.
قسمت هایی از کتاب پی جو (لذت متن)
ددی عصری به م زنگ زده گفته جانی خیلی حالش خوب نیست، و من جلدی رفتم ام هتل.جانی و ددی چند روزیست تو هتلی در خیابان لاگرانژ زندگی میکنند، اتاقی در طبقه ی چهارم. همان دیدن در اتاق کافی بوده تا حالی ام شود جانی تو بد فلاکتی گیر کرده؛ پنجره به حیاطی تقریبا تیره و تار باز میشود، جوری که صلات ظهر هم باید حتما چراغ روشن باشد برای روزنامه خواندن یا صورت همدیگر را دیدن. سرد نیست، اما جانی را پتوپیچ یافته ام، کپیده تو مبل کر و کثیفی که الیاف مایل به زردش گله به گله شل و ول و آویزان است. ددی شکسته شده، و لباس قرمزش اصلا بهش نمیآید؛ لباس پلوخوریست، مخصوص نورهای صحنه؛ تو این اتاق تبدیل میشود به یکجور لخته ی حال به هم زن.

جانی که زانوهاش را بالا آورده تا چانهاش را بگذارد روش، با ژست چاق سالمتی گفته: «رفیق برونو عینهو بوی گند وفاداره.» ددی برام یک صندلی جور کرده و من یک پاکت سیگار گلوآز درآورده ام. یک بغلی رام تو جیبم بود، اما نخواسته ام تا نفهمم اوضاع از چه قرار است رو کنمش. به نظرم مشمئزکننده ترین چیز چراغ سرکنده ای بود آویزان از سیمی پر از مگس. بعد از یک یا دو بار نگاه کردن به چراغ و حایل کردن دستم از ددی پرسیده ام نمیتوانیم چراغ را خاموش کنیم و یکجوری با نور پنجره سر کنیم. جانی حرفها و ادا اطوارهام را بسیار دقیق اما با حواسپرتی دنبال میکرد؛ عینهو گربه ای که خیره نگاه میکند اما معلوم است به کلی تو نخ چیز دیگریست.

دست آخر ددی بلند شده چراغ را خاموش کرده. تو آن وضعیت، آمیزه ای از خاکستری و سیاه، همدیگر را بهتر به جا آورده ایم. جانی دست کشیده ی استخوانیاش را از زیر پتو آورده بیرون،و من شلو ولی و وارفتگی پوستش را حس کرده ام. بعد ددی گفته میرود نسکافه درست کند. اینکه حداقل یک قوطی نسکافه دارند خوشحالم کرده. هر وقت کسی یک قوطی نسکافه دارد میفهمم به کلی مفلوک نشده، هنوز هم میتواند کمی تاب بیاورد.