کتاب آنته کریستا

Antichrista
کد کتاب : 14995
مترجم :
شابک : 978-6002297020
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 102
سال انتشار شمسی : 1402
سال انتشار میلادی : 2003
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 6
زودترین زمان ارسال : 28 تیر

«آملی نوتوم» از نویسندگان پرفروش در ادبیات بلژیک

معرفی کتاب آنته کریستا اثر آملی نوتوم

کتاب «آنته کریستا» رمانی نوشته ی «امیلی نوتوم» است که نخستین بار در سال 2003 به انتشار رسید. داستان توسط «بلانش» روایت می شود، دختری که به تازگی تحصیل در دانشگاهی در «بروکسل» را آغاز کرده و هنوز با پدر و مادرش زندگی می کند. او که کم سن و سال تر از اغلب همکلاسی هایش است، و به شکل کلی نیز فردی درونگرا به شمار می آید، هیچ دوستی در دانشگاه ندارد و احساس می کند که نمی تواند مثل بقیه باشد. اما پس از مدتی، «بلانش» با دختری برونگرا و محبوب به نام «کریستا» آشنا می شود و زندگی اش، شکلی کابوس وار به خود می گیرد— به خصوص وقتی «کریستا» تصمیم می گیرد که در آپارتمان «بلانش» و والدینش ساکن شود، و بدتر از آن، وقتی تمام توجه و احترام پدر و مادر «بلانش» را به خود جلب می کند. «نوتوم» در این داستان به مخاطبین یادآوری می کند که ظاهر انسان ها همیشه ممکن است گول زننده باشد.

کتاب آنته کریستا

آملی نوتوم
فابین کلر نوتوم «املی نوتوم (Amélie Nothomb)» در نهم ژوئیۀ سال 1966 در شهر بروکسل، پایتخت بلژیک متولد شد. ولی او در زندگی نامه اش خود را اَمِلی نوتوم متولد سال1967 در کوبۀ ژاپن معرفی می کند. پدرش بارون پاتریک نوتوم، دیپلمات بلژیکی کمی بعد از تولد اَمِیلی به عنوان کنسول به ژاپن منتقل می شود. امیلی پنج سال در ژاپن زندگی می کند. تأثیر این پنج سال بر روحیات نویسنده در آثارش منعکس می شود. ولی تجربۀ دور از وطن بودن املی به ژاپن ختم نمی شود. او به طور متوالی همراه خانواده اش به پک...
نکوداشت های کتاب آنته کریستا
A funny, dark and revealing journey through friendship and rivalry.
سفری خنده دار، تاریک و آشکارکننده در دنیای دوستی و رقابت.
Amazon Amazon

With all the characteristics of Amelie Nothomb's unique fictional landscapes.
با تمام مشخصه های چشم اندازهای داستانی منحصر به فرد «امیلی نوتوم».
Barnes & Noble

A decent little novella.
یک رمان کوتاه رضایت بخش.
Complete Review

قسمت هایی از کتاب آنته کریستا (لذت متن)
روز اول او را خندان دیدم. تصمیم گرفتم بشناسمش. می دانستم نمی توانم او را خوب بشناسم. نمی توانستم به سمتش بروم. همیشه منتظر بودم دیگران پیش قدم شوند و سمت من بیایند، که البته هیچ وقت کسی چنین کاری نمی کرد. فضای دانشگاه این طور بود: فکر کنید آدم وارد این دنیای جدید شود، ولی با هیچکس آشنا نشود.

یک هفته بعد، نگاهش به من افتاد. فکر می کردم خیلی سریع جهت نگاهش عوض شود. ولی نه، نگاهش روی من خیره ماند و من را برانداز کرد. جرأت نمی کردم به آن چشم ها نگاه کنم: انگار زمین زیر پای من می لغزید، نمی توانستم نفس بکشم.

تا وقتی نگاهم می کرد، معذب بودم. با جسارتی بی سابقه به او نگاه کردم. او هم دستش را برایم تکان داد و خندید. سپس سرگرم صحبت با پسرها شد. فردای آن روز به طرفم آمد و سلام کرد. من هم جواب سلامش را دادم. دوباره ساکت شدم. از این حالتم بدم می آمد.