کتاب قلبت را به تپش وادار

Fra ppe-toi le coeur

  • 20 % تخفیف
    قیمت : 18,000 | 14,400 تومان

  • موجود
  • انتشارات: قطره قطره
    نویسنده:
مشخصات کتاب قلبت را به تپش وادار
مترجم :
شابک : 978-6222010294
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 132
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 25 آبان

معرفی کتاب قلبت را به تپش وادار اثر آملی نوتومب

دیان در ایام کودکی ثابت کرده بود که قادر است خیلی چیزهای غیرانسانی را درک کند. او با بزرگواری خارق العاده ای پذیرفته بود که مادرش، برادرش را به او ترجیح بدهد. معمولا بچه ها نمی پذیرند که جایگاه اول قلب مادر را نداشته باشند، خصوصا وقتی بچه ارشد باشند. ولی مادر نجابت دیان را چنان با بزرگ نمایی به باد تمسخر گرفته بود که دخترک هرگز نمی توانست او را به خاطر این کار ببخشد... در 14 سالگی، زیبایی دیان هر روز بیش از پیش حیرت همه را برمی انگیخت.

از شر جوش های صورت و ورم های خاص دوره نوجوانی در امان مانده بود و با ظاهری قشنگ و رفتاری متین، داشت بزرگ و بزرگ تر می شد. آنهایی که او را نمی شناختند، گمان می کردند که رقص باله کار می کند... هرگز کسی جرأت نداشت مسخره اش کند، حتی پشت سرش؛ چرا که چیزی در وجودش بود که موجب ترس و هراس بقیه می شد و در نتیجه، کسی به او بی احترامی نمی­کرد. مادرش همچنان یگانه کسی بود که شیفته اش نشده بود. تنها پیشرفتش این بود که دیان دیگر حتی نمی کوشید علاق او را نسبت به خود جلب کند. روزهای تعطیل آخر هفته که یکدیگر را می دیدند، سلامی ساده از روی نزاکت بین هم رد و بدل می کردند... رابط میان آن دو، هر کدام از آنها را تبدیل به یک تماشاچی کرده بود و در هیچ موردی گفتگویی بین آنها صورت نمی پذیرفت...

کتاب قلبت را به تپش وادار

آملی نوتومب
فابین کلر نوتومب «املی نوتوم (به فرانسوی: Amélie Nothomb)»در نهم ژوئیۀ سال 1966 در شهر بروکسل، پایتخت بلژیک متولد می شود. ولی او در زندگی نامه اش خود را اَمِلی نوتومب متولد سال1967 در کوبۀ ژاپن معرفی می کند. پدرش بارون پاتریک نوتومب، دیپلمات بلژیکی کمی بعد از تولد اَمِلیب به عنوان کنسول به ژاپن منتقل می شود. املی پنج سال در ژاپن زندگی می کند. تأثیر این پنج سال بر روحیات نویسنده در آثارش منعکس می شود. ولی تجربۀ دور از وطن بودن املی به ژاپن ختم نمی شود. او به طور متوالی همراه...
قسمت هایی از کتاب قلبت را به تپش وادار (لذت متن)
ولی زن دروغ می گفت. در این نه ماه، حتی یک بار هم به بچه فکر نکرده بود. شاید هم حق داشت، چون اگر این همه وقت به بچهٔ تو شکمش فکر می کرد، از او بیزار می شد. به حکم دوراندیشی غریزی، دورهٔ حاملگی خود را شبیه یک دورهٔ غیبت طولانی می دانست.

شوهر جوان دست از کار می کشید و دوان دوان به خانه برمی گشت تا برایش تخم مرغ درست کند. تخم مرغ ها را نمی شد جلوتر آماده کرد، چون اگر تخم مرغ های عسلی را زود نخوریم، سفت می شوند. اولیویه پوست تخم مرغ ها را با ظرافت جدا می کرد و آنها را توی سینی می گذاشت و برای ماری که روی تخت دراز کشیده بود، می برد. زن جوان با حرص و ولع همه شان را تا ته می خورد، اما اگر شوهر آنها را از روی حواس پرتی پخته بود، یعنی هفت دقیقه و نیم آنها را پس می زد و می گفت: «می خواهی خفه بشوم» یا شش دقیقه و نیم چشمهایش را می بست و ناله کنان می گفت: «این حالم را بهم می زند.»

حاضران در جشن، عروس و داماد را دوست داشتند. برای همین، ماری بیهوده کوشید با نگاه زیرزیرکی اثری از حسادت در خطوط چهرهٔ آنان پیدا کند. تصورش این بود که عده ای باید به زیباترین روز زندگی او غبطه می خوردند. دوست داشت مراسم عروسی اش پر باشد از حسادت های کنجکاوانه و یک سوم میهمانان آدم های بدگو و نکبتی باشند که تا چشمشان به لباس عروس افتاد، معنی نگاهشان این باشد که نکند حیوانکی لباس عروسی مادرش را پوشیده است.