کتاب قلبت را به تپش وادار

Fra ppe-toi le coeur
کد کتاب : 15000
مترجم :
شابک : 978-6222010294
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 132
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 13 بهمن

معرفی کتاب قلبت را به تپش وادار اثر آملی نوتومب

کتاب « قلبت را به تپش وادار » نوشته "آملی نوتومب" ، رمانی فرانسوی است ، که با سبک عادی کارهای او متفاوت است . کتاب « قلبت را به تپش وادار » کیفرخواست دو مادر است که با بی توجهی و خراب کردن زندگی فرزندانشان ، دچار عواقب ناگواری می شوند. قهرمان داستان دایان است که مادرش ،ماری مشتاقانه منتظر زندگی خوبی است که از نظر وی شامل مادر بودن نمی باشد . او عملا دایان ، فرزند اول خود را نادیده گرفته است، اما به پسرش ، نیکلاس توجه خاصی دارد که در نهایت دخترش ، سلیا را تحت الشعاع قرار می دهد. به طور کلی داستان شرح زندگی دایان است که با مادرش هیچ رابطه خوبی ندارد و از کودکی با بزرگواری ، بی توجهی مادرش نسبت به خود را پذیرفته است . معمولا بچه ها نمی پذیرند که جایگاه اول قلب مادر را نداشته باشند، خصوصا وقتی فرزند ارشد خانواده باشند. ولی مادر ،نجابت دایان را چنان با بزرگ نمایی به باد تمسخر گرفته بود که دخترک هرگز نمی توانست او را به خاطر این کار ببخشد . دایان که به تحصیل در رشته قلب و عروق می پردازد ،به مدرس دانشگاه خود ، الیویا آوبوسون ، که او نیز به دخترش ،"ماریل" توجهی ندارد ، نزدیک می شود . دایان به الیویا کمک می کند تا در دانشگاه استاد تمام شود .این مسئله چیزی است که او به دلایل جنسیتی از آن محروم شده بود ، اما پس مدتی ، وی احساس می کند ، توسط اولیویا به او خیانت شده است.

کتاب قلبت را به تپش وادار

آملی نوتومب
فابین کلر نوتومب «املی نوتوم (Amélie Nothomb)»در نهم ژوئیۀ سال 1966 در شهر بروکسل، پایتخت بلژیک متولد می شود. ولی او در زندگی نامه اش خود را اَمِلی نوتومب متولد سال1967 در کوبۀ ژاپن معرفی می کند. پدرش بارون پاتریک نوتومب، دیپلمات بلژیکی کمی بعد از تولد اَمِیلی به عنوان کنسول به ژاپن منتقل می شود. امیلی پنج سال در ژاپن زندگی می کند. تأثیر این پنج سال بر روحیات نویسنده در آثارش منعکس می شود. ولی تجربۀ دور از وطن بودن املی به ژاپن ختم نمی شود. او به طور متوالی همراه خانواده اش...
قسمت هایی از کتاب قلبت را به تپش وادار (لذت متن)
ولی زن دروغ می گفت. در این نه ماه، حتی یک بار هم به بچه فکر نکرده بود. شاید هم حق داشت، چون اگر این همه وقت به بچهٔ تو شکمش فکر می کرد، از او بیزار می شد. به حکم دوراندیشی غریزی، دورهٔ حاملگی خود را شبیه یک دورهٔ غیبت طولانی می دانست.

شوهر جوان دست از کار می کشید و دوان دوان به خانه برمی گشت تا برایش تخم مرغ درست کند. تخم مرغ ها را نمی شد جلوتر آماده کرد، چون اگر تخم مرغ های عسلی را زود نخوریم، سفت می شوند. اولیویه پوست تخم مرغ ها را با ظرافت جدا می کرد و آنها را توی سینی می گذاشت و برای ماری که روی تخت دراز کشیده بود، می برد. زن جوان با حرص و ولع همه شان را تا ته می خورد، اما اگر شوهر آنها را از روی حواس پرتی پخته بود، یعنی هفت دقیقه و نیم آنها را پس می زد و می گفت: «می خواهی خفه بشوم» یا شش دقیقه و نیم چشمهایش را می بست و ناله کنان می گفت: «این حالم را بهم می زند.»

حاضران در جشن، عروس و داماد را دوست داشتند. برای همین، ماری بیهوده کوشید با نگاه زیرزیرکی اثری از حسادت در خطوط چهرهٔ آنان پیدا کند. تصورش این بود که عده ای باید به زیباترین روز زندگی او غبطه می خوردند. دوست داشت مراسم عروسی اش پر باشد از حسادت های کنجکاوانه و یک سوم میهمانان آدم های بدگو و نکبتی باشند که تا چشمشان به لباس عروس افتاد، معنی نگاهشان این باشد که نکند حیوانکی لباس عروسی مادرش را پوشیده است.