کتاب سرگذشت کندوها

Sargozasht-e Kandoo-ha

مشخصات کتاب سرگذشت کندوها
شابک : 978-964-320-430-3
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 80
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 1958
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 7
زودترین زمان ارسال : 22 آبان

در فهرست برترین آثار داستانی ایران

معرفی کتاب سرگذشت کندوها اثر جلال آل احمد

کتاب سرگذشت کندوها، اثری نوشته ی جلال آل احمد است که اولین بار در سال 1958 چاپ شد. آل احمد در این کتاب، دو داستان را به صورت موازی روایت می کند. داستان مردی روستایی به نام علی بک و زنبورهای او. علی بک، مردی راحت طلب و تن پرور است که زنبورداری را یاد می گیرد و با فروش عسل زنبورهایش و با کمترین زحمت ممکن، درآمدی برای خود دست و پا می کند. در دنیای کندو، دسته های مختلف زنبورها همگی در کنار هم، شبانه روز کار و تلاش می کنند تا هدفشان، یعنی تولید عسل را محقق سازند. اما هر بار، دستی از جهان بیرون کندو (که زنبورها نامش را «بلا» گذاشته اند) به آن ها یورش می برد و حاصل تلاش آن ها را غارت می کند. وقتی این «بلا» یک بار دیگر بر کندو نازل می شود و تمام اندوخته ی عسل را با خود می برد، عده ای از زنبورها تصمیم می گیرند که در مقابل ظلم و ستم این نیروی خبیث و متجاوز بایستند. اما همه ی اعضای جامعه ی کندو با پیشنهاد آن عده موافق نیستند.

کتاب سرگذشت کندوها

جلال آل احمد
جلال آل احمد (۲ آذر ۱۳۰۲ و براساس برخی روایت ها ۱۱ آذر، ۱۳۰۲، تهران - ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، اسالم، گیلان) روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی و همسر سیمین دانشور بود. آل احمد در دههٔ ۱۳۴۰ به شهرت رسید و تأثیر بزرگی در جریان روشنفکری و نویسندگی ایران داشت. نویسندگانی چون نادر ابراهیمی و غلامحسین ساعدی از او تأثیر گرفتند.جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانواده ای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد. وی پسر عموی آیت الله طالقانی بود. خانوادهٔ او اصالتا اهل شهرستان طالقان و روستای ا...
قسمت هایی از کتاب سرگذشت کندوها (لذت متن)
اول باید برایتان بگویم که زنبورها از همان عهد دقیانوس از بلاهایی که بابا آدم سر ننه حوا آورده بود چشمشان ترسیده بود و از کار آدمیزاد پند گرفته بودند و همه کار و زندگیشون رو سپرده بودند دست علیا مخدرات. یعنی دست عمقزی ها و بی بی گیس درازها و خاله خان باجی ها و شاباجی خانم ها و نرینه ها رو فرستاده بودند مرخصی.

دنیا مگه سر تا تهش چقدر هست که این همه جدیش می گیرین. شاباجی خانوم که بزرگتر و سرور ماست همش شیش تا بهار رو دیده. ما که دیگه هیچی. تا بیایی سر بچرخونی بایس تشریفاتت رو ببری. حیف نیست تو این آفتاب طرف عصر جای این که بریم سراغ گل ها، بشینیم تو خونه حرف های کدورت آور به هم بزنیم؟

راستش من از دیروز تا حالا ازین خونه و ازین زندگی بیزاریم گرفته... بایس خونه زندگی مون رو جایی ببریم که نه بلا بتونه سراغش بیاد و نه مورچه بتونه توش رخنه کنه. همین. من همه ی فکرامو کردم. چاره ای نداریم غیر از این که کوچ کنیم و بریم. تا وقتی ما توی این سولدونی ها دست روی دست بذاریم و بشینیم، هم بلا هست، هم گشنگی، هم نکبت مورچه ها.