کتاب زندگی و مرگ شهردار کاستربریج

The mayor of Casterbridge

مشخصات کتاب زندگی و مرگ شهردار کاستربریج
مترجم :
شابک : 978-6004900263
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 509
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1886
نوع جلد : جلد سخت
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 19 فروردین

معرفی کتاب زندگی و مرگ شهردار کاستربریج اثر تامس هاردی

کتاب " زندگی و مرگ شهردار کاستربریج" رمانی به نوشته "تامس هاردی"،شاعر و نویسنده انگلیسی است.هاردی یکی از مولفان مکتب ناتورالیسم شناخته میشود و رمان " زندگی و مرگ شهردار کاستربریج" اولین بار در سال 1886 منتشر شد.

رمان در مورد مردی است به نام "هنچارد"،که بدلیل مستی بیش از حد،همسرش سوزان و دخترش الیزابت را به ملوانی که نیوسان نام دارد،میفروشد.فردای آن روز وقتی که هشیاریش را بدست می آورد،متوجه میشود همسر و دخترش را از دست داده است و هیچ راهی برای برگرداندن آنها وجود ندارد.او سوگند میخورد که تا پایان عمر به مشروبات الکی لب نزند و زندگی تازه ای برای خود آغاز کند.

سال ها بعد،هنچارد شهردار شهر کاستربریج میشود و زندگی مرفهی برای خود دست و پا میکند.اما در پشت موفقیت وی همیشه اسرار شرم آور گذشته خود و شخصیت منفورش پنهان است.

در کتاب "زندگی و مرگ شهردار کاستربریج"، پیش از شروع متن رمان، پیشگفتار نورمن پیج و مقدمه نورمن پیج در ۷ بخش آمده که صفحه اول تا ۳۰ کتاب را در بر می گیرد. پس از آن ها هم «گاه شمار مختصر زندگی و کار تامس هاردی»، «دیباچه نویسنده» و سپس متن رمان «زندگی و مرگ شهردار کاستربریج» چاپ شده است.

کتاب زندگی و مرگ شهردار کاستربریج

تامس هاردی
توماس هاردی، زاده ی 2 ژوئن ۱۸۴۰ و درگذشته ی 11 ژانویه ی ۱۹۲۸، رمان نویس و شاعر جنبش طبیعت گرایی اهل انگلستان بود. آثار او معمولا در جنبش طبیعتگرایی طبقه بندی می شوند، اما در چندین شعر او رگه هایی از ادبیات عصر روشنگری و رمانتیسیسم دیده می شود.توماس هاردی در حوالی دورچستر انگلستان به دنیا آمد. پدرش سنگ تراش و مادرش زنی با مطالعه بود. توماس تا سن هشت سالگی یعنی زمانی که برای اولین بار به مدرسه رفت، نزد مادرش درس می خواند. پس از آن چند سالی در یک مدرسه ی محلی، لاتین آموخت. از آن جا که موقعیت اجت...
قسمت هایی از کتاب زندگی و مرگ شهردار کاستربریج (لذت متن)
به واقع، لوستا در همان لحظه ای که می خواست از پشت پرده بیرون بجهد این احتمال به ذهنش خطور کرده بود که شاید مهمانش کسی دیگر باشد؛ اما برای پس کشیدن دیگر دیر شده بود... جوانی بود چندین سال جوان تر از شهردار کاستربریج؛ زیبا، باطراوت، و اندکی جذاب. زنگال پارچه ای آبرومندانه ای با دکمه های سفید و چکمه هایی برق انداخته با سوراخ بندهای بسیار زیاد به پا داشت. شلوار سه ربع مخمل کبریتی روشن و کت مخملی سیاهی همراه با جلیقه پوشیده بود، و تعلیمی سرنقره ای در دست داشت. لوستا سرخ شد و با آمیزه ای عجیب از اخم و لبخند گفت: «وای، من اشتباه کردم!» اما مهمان او، برعکس، هیچ چروک لبخندی بر صورتش ظاهر نشد و با لحنی پوزش خواهانه گفت: «واقعا عذر می خواهم! آمده بودم سراغ دوشیزه هنچار را بگیرم که راه اینجا را نشانم دادند. اگر می دانستم، تحت هیچ شرایطی این طور بی ادبانه غافلگیرتان نمی کردم!» لوستا گفت: «بی ادبی از من بود.» فارفره از فرط حیرت پلکی زد، دستپاچه شلاقش را بر زنگالش کوبید و گفت: «ولی مگر من خانه را اشتباهی نیامده ام، خانم؟» لوستا مهربانانه گفت: «ا، نه آقا، بفرمایید بنشینید. حالا که اینجا هستید، باید بیایید بنشینید.» می خواست کاری کند که فارفره کمتر معذب باشد. «دوشیزه هنچار به زودی برمی گردند.» البته این کاملا واقعیت نداشت، اما چیزی در آن جوان بود که حضور غیرمنتظره اش را برای لوستا جذاب کرده بود _ و آن صراحت و جدیت و ملاحت شمالی-اسکاتلندی اش بود که همچون سازی خوش کوک، در همان برخورد نخست، هنچار و الیزابت - جین و خدمه «سه دریانورد» را هم جذب خود کرده بود. فارفره لحظه ای تردید نمود، نگاهی به صندلی انداخت و فکر کرد خطری در کار نیست (گرچه بود) و نشست.