کتاب بابای سیمون

Le papa de Simon et autres nouvelles
و سی و یک داستان دیگر
کد کتاب : 15412
مترجم : فیروزه دیلمقانی
شابک : 978-9644487040
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 342
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 1879
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 13 مهر

معرفی کتاب بابای سیمون اثر گی دو موپاسان

گی دو موپاسان نویسنده ی فرانسوی قرن نوزدهم بود که عموما به عنوان استاد در فرم داستان کوتاه شناخته می شود. او به عنوان نماینده ی مکتب ناتورالیست ، زندگی و سرنوشت و نیروهای اجتماعی را به اصطلاح سرخورده و غالبا بدبینانه ترسیم می کرد.
موپاسان پیرو گوستاو فلوبر بود و داستانهای وی با اقتصاد سبک و کارآیی و ظرافت های کارآمد و به ظاهر بی دردسر مشخص می شوند. بسیاری از آنها در طول جنگ فرانسه و پروس در دهه 1870 تنظیم نوشته شده اند و بیهودگی جنگ را توصیف می کنند و نیز غیرنظامیان بی گناهی را که در حوادثی فراتر از کنترل خود گرفتار شده اند ، و تجربیاتشان زندگی آن ها را برای همیشه تغییر می دهد .وی 300 داستان کوتاه ، شش رمان و سه سفرنامه نوشت.
بابای سیمون و سی و یک داستان کوتاه مجموعه ای از تعدادی از داستان های کوتاه این نویسنده ی متخصص در داستان کوتاه است. خلاصه ی داستانی که عنوان کتاب نیز می باشد چنین است:
سیمون پدر ندارد. در کلاس ، همه به او می خندند. او می خواهد بمیرد و هنگامی که فیلیپ ، آهنگر بلند و مهربان در روستا می میرد ، سیمون می خواهد خود را به درون آب پرتاب کند. کودکی به سختی شبیه بهشت است. ما نمی دانیم چرا ... چرا زندگی در عین حال بسیار زیبا و بی رحمانه است؟

کتاب بابای سیمون

گی دو موپاسان
آنری رنه آلبر گی دو موپاسان' (به فرانسوی: Henri René Albert Guy de Maupassant) (زادهٔ ۵ اوت ۱۸۵۰-درگذشتهٔ ۶ ژوئیهٔ ۱۸۹۳) نویسنده فرانسوی است.مشکلات خانوادگی از یک سو و روح رنجور او از سوی دیگر الهام‌بخش نوشته‌هایی شدند که نه تنها توجه دنیای ادبیات را به خود جلب کرد، بلکه نشانه آشکاری بود بر تعارضات و آشوب‌های درونی این نویسنده.«موپاسان» در 20 سالگی داوطلبانه به ارتش فرانسه پیوست و در جنگ فرانسه و آلمان شرکت کرد. پس از گذشت چند سال به پاریس بازگشت و برای شش سا...
قسمت هایی از کتاب بابای سیمون (لذت متن)
مردم در پی هوایی برای نفس کشیدن به درها نزدیک می شدند. شیشه های تراموا پایین کشیده شده بود و بر اثر سرعت پرده ها بالا و پایین می رفت. فقط چند نفری در داخل تراموا نشسته بودند ( زیرا در روزهای گرم، مردم طبقه بالا را که روباز بود ترجیح می دادند ) . این عده عبارت بودند از چند بانوی فربه با آرایش مضحک، شبیه نوکیسه های حومه شهر که تشخص نداشته خود را با تظاهر به اشرافیتی نابجا جایگزین می کنند؛ و چند مرد خسته از کار اداری، با چهره هایی زردگون، تنه خمیده، که یکی از شانه هایشان به واسطه کار مداوم روزانه بر روی میز کمی بالاتر از آن یکی به نظر می رسید.

درست نزدیک در، مردی کوتاه قد و چاق، با چهره بادکرده و شکم برآمده اش که میان دو پای جدا از هم افتاده بود، لباس سیاهی به تن کرده بود که روی آن پر از مدال بود، و سرگرم صحبت با مرد دیگری بود. این یکی وضع نامرتبی داشت، لباس کتانی سفید بسیار کثیفی پوشیده بود و کلاه حصیری کهنه ای به سر داشت.

هرگز هیچ حادثه ای نظم یکنواخت زندگی اش را برهم نزده بود؛ زیرا هیچ رویدادی به جز کارهای مربوط به اداره اش، یعنی ترفیع و پاداش و از این قبیل، برایش اهمیتی نداشت. چه در وزارتخانه، چه در میان خانواده ( او با دختر یکی از همکارهایش ازدواج کرده بود که جهیزیه ای به همراه نیاورده بود ) ، از هیچ موضوعی به جز خدمت و کارهای اداری صحبت نمی کرد.