کتاب دیگری

Another
(2 جلدی)
کد کتاب : 16224
مترجم :
شابک : 978-6008668787
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 801
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 13 بهمن

نامزد جایزه داستان معمایی هونکاکو سال 2010

معرفی کتاب دیگری اثر یوکیتو آیاتسوجی

در بهار سال 1998 ، کوایچی ساکاکیبارا به مدرسه یومیئامای شمالی میانه منتقل می شود. در کلاس ، برای او احساس اضطراب و ناراحتی وجود می آورد زیرا متوجه می شود که اطرافیانش مواظب رفتار خود هستند و انگار روی یک طناب باریک راه می روند..دانش آموزان و معلمان به طور یکسان وحشت زده به نظر می رسند. هنگامی که زنجیره ای از مرگ و میر وحشتناک در اطراف او شکل می گیرد ، او کشف می کند که او در کلاس 3 دچار نفرین شده است کلاسی که در آن تعداد دانش آموز همیشه یکی بیشتر از حد انتظار است. کلاس 3 توسط یک روح کینه جو که مسئول مرگ وحشتناک است در تلاش برای جلب خالی کردن کینه خویش گرفتار شده است. 26 سال پیش دانش آموزی به نام میساکی به صورت مبهمی می میرد و پس از آن وحشت تمام دانش آموزان کلاس 3 را فرا می گیرد. از آن پس تمام دانش آموزان به گونه ای رفتار می کنند که انگار میساکی زنده است. کوایچی می فهمد این رفتار های عجیب و نفرین به مرگ میساکی ربط دارد. کوایچی برای متوقف کردن این چرخه شریر و مبهم در مدرسه جدید خود ، تصمیم می گیرد تا ته توی این نفرین را در بیاورد ، اما آیا او برای وحشتی که در پیش رو دارد آماده است ...؟

کتاب دیگری

یوکیتو آیاتسوجی
نایوکی اوچیدا (اوچیدا نایوکی، زاده 23 دسامبر 1960)، که تحت نام قلم خود یوکیتو آیتسوجی (آیاتسوجی یوکیتو) می نویسد، یک نویسنده ژاپنی داستان های معمایی و وحشت است.او یکی از بنیانگذاران کلوپ نویسندگان معمایی Honkaku ژاپن و یکی از نویسندگان نماینده جنبش سنتی در نوشتن داستان معمایی ژاپنی است.همسر وی فویومی اونو ، نویسنده تخیلی و ترسناک ژاپنی است که به خاطر سریال های فانتزی خود The Twelve Kingdoms شناخته شده است.
قسمت هایی از کتاب دیگری (لذت متن)
بعد از افتادن از طبقه دوم... او توانسته بود جان سالم به در ببرد. اما این به چه معنا بود، یعنی آکازاوا... مرده بود؟ یا او کارش را تمام کرده بود؟ یک پایش را روی زمین می کشید و شانه مخالفش افتاده بود و تصویر وحشتناکی از او ساخته بود... داشت با تمام توان به سمت من می آمد. از میان دودی که بلند بود و شعله های سرخی که مجتمع را در بر گرفته بود، راه رفتن و حرکتش بیشتر شبیه مرده های از گور برخاسته بود. داشت مستقیم به سمتم می آمد. چندمتری بیشتر بین مان فاصله نبود. واقعا چاقویی در دست راستش داشت. در کثافتی که صورتش را پوشانده بود دو چشمش برق می زد. لحظه ای بعد، مو به تنم سیخ شد و بدنم از ترس عرق کرد.

بارها و بارها موقع خواندن کتاب ها این صحنه ها را تصور کرده بودم حتی در فیلم ها دیده بودم شان... اما هیچ وقت این قدر واقعی نبودند. نه حتی برای یک بار هم که شده. حداقل این شکلی نبودند... ... چشمان دیوانه. چشمان کسی که کاملا عقل و هوشش را از دست داده است. با چشمان آقای کوبودرا که سر کلاس گردن خودش را بریده بود فرق داشت. چشمان آقای کوبودرا خالی بودند. حداقلش این بود که این قدر ترسناک و تهدیدآمیز نبودند. اما این چشم ها... خیره من را نگاه می کردند.