کتاب مثل پر

Like feathers

مشخصات کتاب مثل پر
شابک : 978-6001870859
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 596
سال انتشار شمسی : 1398
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 6 بهمن
مریم ریاحی
مریم ریاحی متولد سال ۱۳۵۲ در تهران، تحصیلات ایشان کارشناسی ارشد ادبیات فارسی است.
دسته بندی های کتاب مثل پر
قسمت هایی از کتاب مثل پر (لذت متن)
فرزند آخر بودن امتیاز چندانی برای سودابه محسوب نمی شد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود... حس خوب جوانی و شادابی در محاصره ی اضطراب ها و نگرانی های مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پر می کرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفه اش هوای بیماران را دارد!! از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آن ها در ذهن نداشت... عکس های سیاه و سفید آلبوم قدیمی هم کمکی نمی کردند... آن چهره های شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهره های جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!! صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند... فرشته: قهوه ای بهت میاد... سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلا به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!! فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه می دونستی یه آدم خوش تیپ بهت گیر می ده باز هم به لباست فکر نمی کردی؟! سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که می گی میون این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟! فرشته: چراش و نمی دونم... ولی فعلا که داده!! ته دل سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!! ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا... فرشته: تو برو... منم الآن میام... ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمی کنه؟ فرشته همان طور که از جا برمی خاست گفت: نمی دونم به خدا... حوصله اشو ندارم... فریده اومد صدام کنید... سودابه: باشه... فرشته دور شد... صدای موزیک همه جا را پر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی می رفت... اما سودابه نمی توانست همه ی حواسش را جمع میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش می انداخت و ته دلش خالی می شد! برای چندمین بار ساعت را نگاه می کرد که صدایی کنارش گفت: «نگران چیزی هستین؟»