کتاب شیطان،همیشه

The Devil All the Time

مشخصات کتاب شیطان،همیشه
مترجم :
شابک : 978-6003762589
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 298
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2011
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 5 اسفند

نامزد دریافت جایزه ی گودریدز بهترین داستان وحشت سال 2011

معرفی کتاب شیطان،همیشه اثر دونالد ری پولاک

بدون شک در ادبیات معاصر آمریکا، کمتر نویسنده ای را می توان یافت که همانند دونالد ری پولاک در به تصویر کشیدن فرهنگ عامه و پیچیدگی های آن در قالب داستان تا به این اندازه موفق باشد. سبک روایی و پر از تعلیق ری پولاک بدیع و پر از خلاقیت است. آفرینش و خلق دلهره در شیطان، همیشه از کلیشه های همیشگی این سبک پیروی نمی کند و این همان جوهر و مایه ای است که داستان را از سایر آثار جنایی ممتاز می سازد. بسان دو رمان دیگر پولاک _ سفرۀ آسمانی، داستان های اوهایو _ داستان در فاصلۀ زمانی پس از جنگ جهانی و در اوهایو، قلب تاریک ایالت های جنوبی دنبال می شود. ابرقهرمانی وجود ندارد و تمام شخصیت های کتاب به یک اندازه در خط داستان پررنگ و تأثیرگذارند. در واقع قهرمان اصلی این کتاب شیطان است که افسار دیگران را در دست خود می گیرد و در قالب انسان، آنها را به نیایشگاه خود می کشاند.

در سال 2012 کتاب «شیطان، همیشه» برندۀ جایزه توماس و لیلیان دی. چافین شد و در همان سال همراه با ستایش و تحسین منتقدان، جایزۀ ادبی فرانسه و آلمان را نیز نصیب خود کرد. رمانی عجیب با نگاهی نو و قصه ای پر از جذابیت.

کتاب شیطان،همیشه

دونالد ری پولاک
دونالد ری پولاک (1954) نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال 2008 و در 54 سالگی، اولین کتابش؛ مجموعه داستانی به نام ناکمستیف (داستان‌های اوهایو) را منتشر کرد. اما شیطان، همیشه رمانی است که با چاپ آن در سال 2011ری‌پولاک را به شهرت رساند و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت.
قسمت هایی از کتاب شیطان،همیشه (لذت متن)
ویلارد خود را روی قسمت بلند کنده جای داد و به پسرش اشاره کرد که کنارش روی برگ های خشک نم کشیده زانو بزند. ویلارد غیر از وقت هایی که ویسکی در رگ هایش بود، هر صبح و شام به این قسمت بی درخت می آمد و در پیشگاه خدا دعا می کرد. آروین نمی دانست کدام بدتر است؛ مشروب خواری یا دعاخواندن؟ تا جایی که ذهن کوچکش قد می داد و یادش می آمد، پدرش همیشه در حال مبارزه با شیطان بود. آروین در آن هوای نمناک کمی به خود لرزید و کتش را تنگ تر به خود چسباند. آرزو کرد کاش هنوز در رختخواب بود. حتی مدرسه با تمام بدبختی هایش از این بهتر بود، اما به هرحال آن روز شنبه بود و جایی در آن اطراف نبود که بشود رفت.

یک ساعتی که گذشت آروین با صدای پدرش در آشپزخانه بیدار شد. بلند شد نشست و پتو را روی تخت صاف کرد و رفت سمت در و گوشش را به آن چسباند. شنید که ویلارد دارد به شارلوت می گوید چیزی نیاز دارد که از فروشگاه بخرد. بعد گفت: «من می رم به وانت بنزین بزنم و برم سر کار.» وقتی آروین صدای پای پدرش را در هال شنید، سریع از پشت در کشید کنار و رفت سمت پنجره و تظاهر کرد مشغول وارسی پیکانی است که از کلکسیون اشیاء قدیمی برداشته بود که او آنها را در آستانه ی در چیده بود. در باز شد.