1. خانه
  2. /
  3. کتاب چشم های سیمونه

کتاب چشم های سیمونه

4.15 از 2 رأی

کتاب چشم های سیمونه

Marianna Sirca
انتشارات: ققنوس
٪10
930000
837000
معرفی کتاب چشم های سیمونه
«چشم‌های سیمونه» نوشته‌ی گراتزیا دلددا رمانی درباره‌ی دلدادگی است، داستان ماریانا سیرکا، دختر ارباب که دل‌باخته‌ی خدمتکار قدیمی خود، سیمونه سوله می‌شود.
سیمونه یکی از شخصیت‌های اصلی داستان گذشته‌ای تلخ دارد؛ در نوجوانی پدرش بیمار می‌شود؛ مادرش بـا آن‌که زیاد کار می‌کند باز هم برای اداره‌ی خانواده پول ندارد. خواهرهای زیبای سـیمونه در مقابل مزد کم خـیاطی مـی‌کنند، بدون این‌که امیدی به خواستگار داشته باشند. سیمونه مدتی نزد مردی چوپانی می‌کند، بعد خدمت‌کار کشیش می‌شود، اما خانواده‌اش از فقر نجات نمی‌یابند. او در 18 سالگی به کوه می‌رود و با مردی بـه نام کستانتینو آشنا می‌شود و همراه او دست به دزدی‌های کوچک می‌زند، اما مرتکب جنایت نمی‌شود. در آن سوی محور رمان، ماریانا قرار دارد؛ دختری مطیع که به درخواست والدینش از کودکی نزد عموی کشیش‌اش مـی‌رود تـا مصاحب و در آینده وارث او شود. ماریانا پس از مرگ کشیش، آن‌قدر از پرستاری او احساس خستگی و پیری می‌کند که برای استراحت به دهکده‌اش می‌رود. در این زمان سی سال دارد و هنوز با عشق آشنا نشده است. با تـوجه بـه ثروتی که به او رسیده است، خود را اشراف‌زاده‌ای می‌داند که همیشه مطیع فرمان پدر، ارباب (کشیش) و خدمتکاران بالاتر از خود بوده است. ماریانا، سیمونه سوله؛ راهزن خوش‌سیما را که در کودکی در خانه‌ی کشیش مستخدم بوده، مـی‌بیند. در تـمام مـدتی که سیمونه نزد ماریانا اسـت، زن مـدام چـشم‌های او را در حال جست‌وجوی چشم‌های خود می‌یابد. «در چشم‌های سیمونه سوله چه رازی نهفته بود که ماریانا چنین دلبسته او شده بود. سال‌ها پیش، هنگامی که سیمونه پسربچه‌ای بیش نبود در خانه او خدمتکاری می‌کرد. ماریانا با خانواده‌اش آشنایی داشت. خانواده‌ای فقیر ولی شریف و از نسلی ماندگار. پدر و مادر هر دو بیمار و رنجور و خواهرانش، دخترانی زیبا که فقط برای رفتن به کلیسا از خانه خارج می‌شدند و در گوشه تاریکی در نزدیکی محراب، جایی که خود ماریانا نیز می‌نشست، زانو می‌زدند» این نگاه‌ها مانند نوازش دستی عاشقانه‌اند، اما ماریانا را آشفته می‌کنند. ماریانا شب نمی‌تواند بخوابد و به سـیمونه فـکر مـی‌کند و خوش‌رفتاری، پرکاری، چشم پاکی و نداشتن عادت‌های بـد او؛ مـانند مشروب نخوردن را به یاد می‌آورد. سپس فقر، جوانی و موقعیت خدمت‌کاری سیمونه و ثروت، سن و جایگاه اربابی خود را با او مقایسه مـی‌کند و...
مضمون اصلی رمان تقابل نیازهای عینی انسان با سنت‌هاست؛ موضوعی که تقریبا در همه‌ی آثار دلددا دیده می‌شود. رمـان در چـنین کشاکشی است که آزادی را به معنی بی‌قید و بندی، و عشق را به معنای پیروی از تمایلات غریزی بازنمایی می‌کند. عشق برخاسته از نیاز جسمانی ماریانا سبب احساس آزادی درونی و درعین‌حال مقید شدن او با زنـجیرهایی مـحکم‌تر از زنـجیر والدینش می‌شود. سیمونه نیز آزادی را گسستن از تعهدهای اجتماعی و اخلاقی می‌داند. از فقر خانواده و زیبایی تباه شده‌ی خـواهرانش مـی‌گریزد، امـا راهزنی‌ کمکی به کاهش فقر آن‌ها یا شوهر کـردن خـواهرانش نمی‌کند.
«چشم‌های سیمونه» برای علاقمندان به رمان‌های عاشقانه رمانی خواندنی و جذاب است.
درباره گراتزیا دلددا
درباره گراتزیا دلددا
گراتزیا کوزیما دِلِدّا (Grazia Cosima Deledda) ‏ (۱۸۷۱–۱۹۳۶) نویسندهٔ ایتالیایی اهل جزیرهٔ ساردنی بود. وی در سال ۱۹۲۶ برندهٔ جایزه نوبل ادبیات شد. گراتزیا در ۲۷ سپتامبر ۱۸۷۱ در شهر نوئورو در جزیرهٔ ساردنی در خانواده‌ای از طبقهٔ متوسط به دنیا آمد. زنان در جامعه عقب‌افتاده‌ای مانند ساردنی قرن نوزدهم وضعیت مناسبی برای تحصیل و فعالیت اجتماعی نداشتند برای همین گراتزیا تا سوم ابتدایی بیشتر درس نخواند. اما از آن‌جا که در خانهٔ عمه‌اش کتاب‌خانهٔ بزرگی وجود داشت او توانست در آنجا و تحت تعلیمات خصوصی معلمی در خانهٔ عمه‌اش معلومات خود را افزایش دهد و ضمن مطالعه آثار ایتالیایی به مطالعه آثار نویسندگان فرانسوی و روس بپردازد. او به آثار گابریله دانونزیو شاعر و نویسندهٔ معاصر هم‌وطن‌اش علاقه ویژه‌ای داشت.
زندگی خانوادگی او در دوران نوجوانی و جوانی روز به روز سخت‌تر می‌شد. پدر در حال ورشکستگی بود و یکی از برادرانش، سانتوس، به مشروب‌خواری افراطی رو آورده بود و دیگری، آندرئا به جرم ضرب سکه تقلبی و جرائم دیگر مدتی در زندان به‌سر برد. با این وجود دلدا شروع به نوشتن کرد و در هفده سالگی اولین داستان کوتاه‌اش به نام خون کسی از اهالی ساردنی برای یکی از مجلات رم فرستاد که در آن مجله منتشر شد.
دلدا در آخرین سال‌های قرن نوزدهم، ۱۸۹۶ با انتشار نخستین رمانش، راه خطا به شهرت رسید و در نخستین سال قرن بیستم در بیست و نه سالگی با پالمیرو مادزانی ازدواج کرد و همراه او به رم رفت و تا پایان عمر در آن شهر زندگی کرد و صاحب دو پسر به نام‌های ساردوس و فرانتز شد.
او خیلی زود به نویسنده‌ای پرکار تبدیل شد و در فاصله سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۹ تقریباً هر سال یک کتاب منتشر کرد. تا این که در ۱۹۲۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد و تا کنون هیچ زن ایتالیایی دیگری نتوانسته‌است این جایزه را کسب کند.
آخرین کتابی که در زمان حیات‌اش منتشر شد، کلیسای مریم منزوی، داستان زن جوانی است که سرطان دارد. گراتزیا دلدا خود نیز در ۱۵ اوت ۱۹۳۶ بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت. چند ماه پس از مرگ او پسرش ساردوس نیز مرد و کمی بعد پسر دیگرش فرانتز نیز از دنیا رفت. اما به هر حال فرزندان فرانتز نامه‌ها و دست‌نوشته‌های او را حفظ کردند و هم‌اکنون نسخه‌های دست‌نویس آثار او در موزه شهر نوئورو نگهداری می‌شود و آثار او در کتاب‌خانهٔ ملی رم موجود است.
قسمت هایی از کتاب چشم های سیمونه

تمام روز بعد را نیز راه پیمایی کردند. طرف های غروب به نزدیکی دریا دسیدند. در زیر رشته ای از کوه های خلوت و سیاهرنگ در زمینه سرخ فام آسمان، همانند انبوهی از زغال خاموش شده، دهکده ای به چشم می خورد. خانه های خاکستری رنگ، گویی از گودال هایی تیره رنگ سر بیرون آورده اند، سوراخ هایی همانند غارهای متروک سنگی. خیابان های پر از گردوخاک زردرنگ حالت غم انگیز دهکده را دو چندان کرده بود.کمی آنطرف تر، همه چیز در نیمه تاریکی غروب ، می درخشید.

مقالات مرتبط با کتاب چشم های سیمونه
آثار کلاسیک کوتاه، فرصتی برای آشتی با کتاب خواندن
آثار کلاسیک کوتاه، فرصتی برای آشتی با کتاب خواندن
ادامه مقاله
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب چشم های سیمونه" ثبت می‌کند