چراغ ها را من خاموش می کنم

Things We Left Unsaid

مشخصات کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم
شابک :978-964-305-656-8
قطع :رقعی
تعداد صفحه :293
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2002
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :97
زودترین زمان ارسال :6 خرداد

در فهرست برترین آثار داستانی ایران

برنده جایزه هوشنگ گلشیری

معرفی کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم اثر زویا پیرزاد | ایران کتاب

کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم، رمانی نوشته ی زویا پیرزاد است که اولین بار در سال 2002 به چاپ رسید. داستان این رمان در جنوب ایران می گذرد و ماجرای مشکلات یک زن خانه دار ایرانی-ارمنی در برآورده کردن توقعات خانواده اش را روایت می کند. کلاریس که همسر و مادری نمونه است، زندگی بسیار معمولی و بی اتفاقی دارد. او تمام چیزی که همیشه می خواسته را دارد: شوهری موفق و سه فرزند که همگی با هم در محله ای خوب و آرام در آبادان زندگی می کنند. کلاریس در روتین تسلی بخش نظافت خانه، آشپزی، خیاطی و خرید زندگی می کند و بزرگترین نگرانی او، حفظ رابطه ی خوب خود با مادر سخت گیرش، خواهر مجردش، شوهر نه چندان صمیمی اش و بچه های شلوغ و بازیگوش خود است. اما این سکون و آرامش زمانی برای همیشه از بین می رود که یک خانواده ی ارمنی اسرارآمیز همسایه ی آن ها می شوند. پس از این اتفاق، کلاریس وارد دنیای جدیدی می شود که سردرگمی های زیادی برایش به همراه خواهد داشت.

کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم

نکوداشت های کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم
A star of Iranian literature, Zoya Pirzad transcends the everyday with her luminous writing.
زویا پیرزاد، ستاره ی ادبیات ایران، زنگی روزمره را با نثر درخشان خود به سطحی بالاتر می رساند.
Elle

Pirzad writes with wit and precision, deftly evoking the daily routines and rhythms of a city.
پیرزاد با لطافت طبع و دقت می نویسد و به شکلی استادانه، تصویری از روتین ها و ریتم زندگی روزمره در یک شهر را خلق می کند.
New Internationalist

A simple but effective story.
داستانی ساده اما تأثیرگذار.
Complete Review

قسمت هایی از کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم (لذت متن)
ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد، دیگر نمی بارید.

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده ست.

آرتوش از دم در اتاق برگشت، آمد ایستاد رو به رویم و زل زد توی صورتم. «فاجعه هر روز اتفاق می افتد. نه فقط پنجاه سال پیش که همین حالا. نه خیلی دور که همین جا، ور دل آبادان سبز و امن و شیک و مدرن.» ساعتش را بست. گفت «در ضمن حق با توست. طفلک خاتون. طفلک همه ی آدم ها.» و از اتاق بیرون رفت.