به گوشه ی میزتحریر نگاه کرد توی عکس. چند سال بعد از گرفتن عکس بود که دست دراز کرد طرف میز تحریر؟ از لیوان دسته دار خودکاری برداشت، روی تکه ای کاغذ نوشت «ما رفتیم»، حلقه ی ازدواج را از انگشت درآورد گذاشت روی کاغذ و یک دستش، دست آیه و یک دستش چمدان از خانه بیرون رفت. تمام مدت پرواز به ایران، توی هواپیما به سبد رخت چرک فکر کرد با جوراب های صددرصد کتان و لب به هم فشرد. به انگشت بی حلقه اش نگاه کرد و فکر کرد «عجب خری بودم.»
اول ها فکر می کردم کارهای مهم تری باید بکنم، بعد فکر کردم باید با زنی در مسائل خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چجوری بچینیم و تابلو را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر این ها با هم بخندیم.
مردم درباره ی دو چیز هیچوقت حرف راست نمی زنند: پول و درسخوان بودن بچه هایشان.
نثر ساده و روانی داشت. و میتونید در یک روز به اتمام برسونیدش البته نه به علت جذابیت و کشش داستان بلکه به خاطر این که هیچ پیچیدگی ای نداره. میتونه برای بعضی سلیقهها رمان خوبی باشه ولی قطعا عالی نیست. متن و توصیفات احساس شدید یا عمیقی رو در آدم ایجاد نمیکنه.
به نظر من پایانش خیلی آبکی بود.یعنی اون شروعی که اول داشت و ذوقی که شما ادامش میدادی پایانش نامفهوم و الکی بود در دیدگاه من .البته همهی داستانها پایان شاد ندارند.ولی بنظر من دوست آرزو بخاطر یک مرد تمام مردهای اطرافش رو خورد کرده بود و این دلیل نمیشد که توی رابطهی عاشقانهی رفیقش اینقدر وارد بشه و با زندگی خودش مقایسه کنه . و بنظر من مادر و فرزند آرزو کمی خودخواهی کردند و مخصوصا مادر آرزو که زنی ظاهر بین و ظاهر دوست بود.و دخترش تصویری کامل از یک دختر جاهل و خلاف مادرش هست که مادربزرگش اون رو بسیار مشخصا لوس کرده .و اگه دقت کنیم مادره همسن دخترش بوده که حامله بوده .
واقعا خیلی متاسفم برای کتابخوانهای که به این اثر میگن شاهکار. واقعا خانم پیرزاد به اندازه یک هنرجوی داستان نویسی و که هنوز یک داستان کوتاه هم ننوشته برای این کتاب زحمت نکشیده. کوچکترین لطفی که ایشون میتونست بکنه نوشتن یک داستان کوتاه با همین موضوع بود. اگر روزی خواستم کتاب چراغها را من خاموش میکنم رو بخرم و بخونم قبلش چند صفحه ای کتاب رو میخونم و گول حرف کتابفروشیها رو نمیخورم.
پر از گزافه گویی.
فعلا نیمی از کتاب رو با شوق و علاقه زیاد خوندم و بیصبرانه میخوام همه کتاب رو بخونم :) قلم خانم پیرزاد در یک کلام مسحورکنندست
فوق العاده است این کتاب . حتما بخوانید
دوستان اولش که نوشته « برای ساشا مداح » منظورش با کیه؟ سرچ زدم همش ساشا سبحانی رو میاره 😐
ساشا مداح پسر خانم پیرزاده.
خب داستان مربوط به قشر مرفه جامعه است که میتواند واقعیت هم داشته باشه ولی با کمال احترام به نویسنده به نظر من ایراداتی دارد که قابل چشم پوشی نیست . اول اینکه به شدت ضد مردهاست یعنی از فمینیسم گذر کرده و ضد نیمی از انسانهاست از آبدارچی گرفته تا تحصیلکرده. دوم از شغل معاملات املاک چیزی نمیدانسته و مدیریت چنین بنگاهی را تا حد یک بنگاه واردات و صادرات کالا بالا برده توضیح اینکه همه افراد داخل یک بنگاه درصدی کار میکنند و هیچیک از این افراد حقوق ماهیانه ندارند شاید فقط آبدارچی . یعنی صاحب یک بنگاه بههیچوجه نمیتواند با فردی که اتفاقاً مرد است با این لحن صحبت کند . سوم اینکه وقتی کسی برای خرید یک آپارتمان میآید را. نمیشود قانع کرد که ملک شخصی آنهم در منطقه شمیران بخرد . و از همه مهمتر از نظر نگارش ایشان داستان کوتاهی را با توصیفات اضافی به یک کتاب 260 صفحهای رسانده بطوری که خواننده را از این توصیفات خسته میکند.
ولی اگر رئیس خانمی با فردی که «اتفاقا مرد هست» این طوری (و حتی قاطعانه تر) صحبت نکند متاسفانه در ایران دوام نمیاورد. کامنت شما خودش سنده.
دغدغههای یک زن در آستانه میانسالی و اختلافات و شکافهای فکریش با نسل قبل و بعدش در داستان مطرح میشه و شخصیتها به خوبی پرداخته شده و داستان خوشخوان است.
نثر روان و ساده بارزترین ویژگی قلم خانم پیرزاده که منو عاشق خودش کرده. با تکتک شخصیتهای رمانهای خانم پیرزاد میشه همزادپنداری کرد و این عالیه!
قلمشان خیلی روان و جذاب هست من آثارشان را دوست دارم
زویا پیرزاد واقعا نابغه ست
بنظر من یجاهایی از کتاب مبهم بود ونتیجه مشخص نشد.....
عادت میکنیم روایت داستان زندگی سه زن هست. یک مادربزرگ، یک مادر و یک دختر. نویسنده به توصیف دنیای هر یک از این شخصیتها میپردازه و خواننده به خوبی میتونه تفاوت بین آرمانها و ایده آلهای نسلهای مختلف را متوجه بشه. داستان کتاب پر کشش هست و مثل کتاب قبلی نویسنده، چراغها را من خاموش میکنم خواندنی است.
کتاب عاشقانه با متنی جالب که بعد از سالها که از خوندن اون میگذره بازهم هوس میکنم که دوباره بخونمش و از متن زیباش لذت ببرم