احساسی در قلبش وجود داشت که نمیدانست نامش چیست. از کی شروع شده بود. پیش از ملاقات رن هرگز حسش نکرده بود اما همیشه در قلبش حضور داشت. شبحی را در لبۀ دروازۀ آسمان میدید. حتی در این فاصله و با نوری که به چشمانش میزد میتوانست رن را تشخیص دهد. او چهکار...؟ او پریده بود قلبش که تا آن زمان با آهنگ ثابتی میتپید، از وحشتی که تمام وجودش را فراگرفته بود، تند میزد.