کتاب صید قزل آلا در بالادست رودخانه کودور

Short Stories

مشخصات کتاب صید قزل آلا در بالادست رودخانه کودور
مترجم : اصغر قدرتی
شابک : 978-6222086435
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 168
سال انتشار شمسی : 1398
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 18 فروردین
فاضل اسکندر
فاضل عبدلوویچ اسکندر (۱۹۲۹–۲۰۱۶) نویسندهٔ ایرانی‌تبار اهل آبخاز بود. این نویسنده در مؤسسهٔ ادبی معتبر ماکسیم گورکی در مسکو تحصیل و کار حرفه‌ای خود را با روزنامه‌نگاری آغاز کرد. وی بیشتر عمر خود را در مسکو سپری کرد. او در شوروی سابق، بیشتر برای شناساندن زندگی قفقازی شناخته می‌شد و آثارش را بیشتر به زبان روسی می‌نوشت. او داستان‌های متعددی نوشته است که شناخته‌شده‌ترین آنها «زاشیتا چیکا» است که ستارهٔ آن یک پسربچه جوان دوست‌داشتنی و ن...
دسته بندی های کتاب صید قزل آلا در بالادست رودخانه کودور
قسمت هایی از کتاب صید قزل آلا در بالادست رودخانه کودور (لذت متن)
زمانی که بچه های محلۀ ما در مورد خویشاوندان خود فخرفروشی می کردند، من سکوت می کردم و اجازه می دادم هرچه می خواهند بر زبان بیاورند. نظامیان در حرف های بچه ها جایگاه ویژه ای داشتند، اما در میان همین نظامیان، طبق تصورات بچه ها، رده بندی خاصی وجود داشت. مرزبانان در جایگاه نخست قرار داشتند، خلبانان در جایگاه دوم، تانک چی ها در جایگاه سوم و بقیۀ نظامیان در جایگاه های بعدی. آتش نشانان جایگاهی در این رقابت نداشتند. آن زمان ها هنوز جنگی در کار نبود. من از بدشانسی هیچ خویشاوندی نداشتم که خدمت نظامی کرده باشد، اما در عوض یک برگ برنده داشتم که از آن استفاده می کردم و همیشه پیروز میدان بودم. من با صدای آرامی می گفتم: «عموی من دیوانه است.» و با گفتن این جمله همۀ قهرمانان واقعی دوستانم را برای مدتی کنار می زدم. دیوانه فردی غیر عادی بود که هر کسی نمی توانست او را داشته باشد. هر کسی اگر خوب درس می خواند می توانست خلبان یا مرزبان شود، این چیزی بود که بچه های بزرگ تر می گفتند. خب بزرگ تر بودند، حتما بهتر می دانستند. شاگرد ممتاز هم که باشی و مرتب تحصیل کرده باشی، نمی توانی به دیوانگی برسی، البته اگر تا آن موقع از درس و تحصیل زده نشده باشی. البته این مورد آخر ما را تهدید نمی کرد. خلاصه اینکه یا باید دیوانه متولد شده باشی، یا در کودکی از جایی سقوط کرده باشی و یا به بیماری مننژیت مبتلا و سپس دیوانه شده باشی. یکی از بچه ها که انگار باور نکرده باشد، پرسید: «او واقعا دیوانه است؟» من که انتظار چنین سوالی را داشتم، گفتم: «البته که هست، کارت هم دارد. پروفسورها او را معاینه کرده اند.» واقعا هم کارت داشت؛ کارتی که داخل چرخ خیاطی «سینگر» عمه نگهداری می شد. - پس چرا در تیمارستان زندگی نمی کند؟ - چون مادربزرگ اجازه نمی دهد او را ببرند. - شما نمی ترسید نصف شب بلایی سرتان بیاورد؟ من که مانند راهنمای تور منتظر سوالات بعدی بودم، با آرامش جواب دادم: «نه نمی ترسیم، عادت کرده ایم.» گاهی سوالات احمقانه ای می پرسیدند، مثلا اینکه: گاز نمی گیرد؟ اما من این سوالات را بی پاسخ می گذاشتم و توجهی نمی کردم. یکی از بچه ها با نگاهی متفکرانه پرسید: «تو دیوانه نیستی؟» با تواضع جواب دادم: «تا حدی می توانم باشم.» یکی دیگر تکه ای پراند: «جالبه فران-گوت پیروز می شود یا دیوانه؟» ده ها تئوری از طرف بچه ها برای جواب مطرح شد. فران-گوت یک مبارز سیاه پوست مشهور در سیرک چاپیتو بود. همۀ ما هوادارش بودیم. عمو در طبقۀ دوم خانۀ ما با عمه و مادربزرگ و سایر خویشاوندان زندگی می کرد. دو نوع روایت از افراد فامیل در مورد وضعیت غیر معمول عمو وجود داشت. یک روایت این بود که در کودکی پس از یک دوره بیماری به این روز افتاده است. این روایت آن قدرها جذابیت نداشت و به همین دلیل زیاد نزدیک به واقعیت نبود. طبق روایت دوم که از طرف عمه بیان می شد و بالاخره بر روایت مادربزرگ غلبه کرد، این بود که او در اوان نوجوانی از اسب عربی به زمین افتاده است. نمی دانم چرا وقتی عمو را دیوانه صدا می زدند عمه خوشش نمی آمد. عمه می گفت: «او دیوانه نیست، بیمار روانی است.» این اصطلاح او زیبا به نظر می رسید، ولی نامفهوم بود. عمه دوست داشت واقعیت را رنگ و جلا دهد و تا حدی در این قضیه موفق هم بود. اما هر طور که حساب کنیم او یک دیوانۀ واقعی بود، اگرچه که تقریبا طبیعی می نمود. معمولا با کسی کاری نداشت. روی نیمکت بالکن با خودش خلوت می کرد و ترانه های من درآوردی می خواند و عموما هم تصنیف های بی کلام زمزمه می کرد. راستش گاهی یک چیزهایی متوجه می شدم. او یاد رنج سال های گذشته می افتاد، درها را به هم می کوبید و در راهروی طویل طبقۀ دوم شروع به دویدن می کرد. در این مواقع بهتر بود جلو چشمش سبز نشوی. نه اینکه حتما بخواهد بلایی سرت بیاورد، نه، اما بهتر بود که ظاهر نشوی. اگر مادربزرگ در این مواقع در خانه حضور داشت، خیلی سریع می توانست او را آرام کند. مادربزرگ یقۀ لباس او را برمی گرداند و بدون تشریفات خاصی سرش را زیر شیر آب سرد می گرفت. پس از یک پرس آب سرد آرام می گرفت و می نشست تا چای بنوشد. گنجینۀ لغات او مانند اکثر شاعران و ترانه سرایان معاصر به شدت محدود بود. کتاب دوم ابتدایی را باز کنید، در آن تمام لغاتی که عموجان در همۀ عمر خود با آنها سر می کرد را خواهید یافت. راستش، او چند واژه و اصطلاح دیگر هم بلد بود که قطعا در کتاب دوم ابتدایی و البته در هیچ کتاب دیگری آنها را نمی یابید. او مانند آدم های عادی در لحظاتی که آمپر می سوزاند از آنها استفاده می کرد. از این سری اصطلاحات فقط یکی را می توانم به زبان بیاورم: «مادرت را خفه می کنم.» او به زبان آبخازی صحبت می کرد، اما به دو زبان دیگر فحش می داد: روسی و ترکی. ظاهرا واژگان طبق درجه بندی خاصی در