توضیحاتتوضیحات تکمیلینظرات (۲)
نویسنده: دکتر کریم حنفی نیری
پشت جلد:
انتخاب واژه «واگویه» برای عنوان این کتاب، نوعی اعتراض آرام به ادبیاتی است که در آن تحلیلهای اجتماعی بیشتر درگیر متنها، نظریهها و فاصلهگذاریها شدهاند و کمتر با زندگی واقعی مردم سروکار دارند. جامعهشناسی، بهویژه در حوزههای رسمی و آکادمیک، گاهی آنقدر در مفاهیم پیچیده غرق میشود که فراموش میکند جامعه از نفس گرم آدمها، خندههای سر چهارراه و اشکهای پنهان در مترو شکل گرفته است. واگویه در اینجا تلاش میکند این فاصله را کم کند. این یادداشتها نه در کنفرانس و سمینار، بلکه در ایستگاه اتوبوس، در ازدحام چهارراهها، صف نانوایی یا پشت چراغ قرمز و حتی در سازمانها و دانشگاهها نوشته شدهاند؛ جایی که افراد گاه بیپردهتر خود را نشان میدهند.
در واگویهها، شما با نویسنده روبرو نمیشوید، بلکه با یک صدا مواجهید؛ صدایی که میپرسد، تردید دارد، گاه میرنجد، گاه امید میگیرد و گاه فقط نگاه میکند، بیقضاوت. این صدا ممکن است گاه بریده بریده و گاه ممتد باشد، اما همیشه از جایی نزدیک به زیست روزمره و واقعی برخاسته است. واگویه، اجازه میدهد تضادها و تناقضها در متن بمانند، بیآنکه تلاش شود آنها را در قالب یک نظم عقلانی یا نظریهای از پیشساخته جا داد. همین ویژگی است که به واگویه حالتی انسانی و همدلانه میبخشد. خواننده در آن نه فقط اطلاعات میخواند، بلکه تجربه میکند، احساس میکند و مهمتر از آن، خودش را در متن بازمییابد.
من کریم حنفینیری هستم، متولد اولین روز خرداد ۱۳۵۷، که مسیر دانش را از رشته علم اطلاعات و دانششناسی در مقطع کارشناسی تا جامعهشناسی (گرایش پژوهشگری) در مقطع ارشد و دکتری جامعهشناسی (با گرایش اقتصادی و توسعه) پیمودهام. رساله دکتری من با عنوان «ترسیم مدل توسعه دانشبنیان» تنها یک پژوهش دانشگاهی نبود، بلکه تجلی آرزوی دیرین من برای پیوند دانش و توسعه بود که حاصل آن سه مقاله علمی و چهار کتاب پربار شد.از نخستین نوشته علمیام در ترم پنجم کارشناسی در سال ۱۳۷۸ تا اولین کتابم که در همان دوره توسط مرکز آموزش و پژوهش سازمان زندانها منتشر شد، تا امروز که با افتخار بهعنوان یک پژوهشگر مستقل و حرفهای فعالیت میکنم، هرگز از جستجو و نوشتن دست نکشیدهام. بخشی از روزهایم به تدریس در دانشگاه و مراکز آموزشی میگذرد، جایی که عشق به دانش را با نسل جدید تقسیم میکنم و در این مسیر، کتابها همسفران همیشگی من بودهاند. چه بسیار شبهایی که با ورق زدن صفحات کتابها سپری شده است. اما در این میان، عشق دیوانهواری به فلسفه دارم؛ این جهان بیکران اندیشه که مرا به ژرفای هستی میبرد. البته اعتراف میکنم گاهی از این همه فلسفیدن سرم گیج میرود و در انبوه افکار فیلسوفان، حس میکنم در اقیانوسی بیکران شناورم! ولی این سرگیجه، شیرین و جانفزاست.