سالها از جنگ گذشته، عروسک، روی قفسه چوبی کوچکی کنار پنجره نشسته. چشمهای دکمهایاش هنوز برق می زنند. نخهای بافته شدهاش هنوز گرماند. کسی که سفارش داده بود مدتهاست رفته، اما عروسک مانده. گاهی عصرها، وقتی نور خورشید روی رجهایش می رقصد، احساس میکنم پیرزن هنوز همان جاست؛ در پاگرد مترو با بساطی از نخهای قدیمی و نگاهی که نمیشود از آن گریخت. من هم حالا، هر وقت کاموایی میخرم، یک دانه از آن را کنار میگذارم، شاید برای روزی که کسی بخواهد چیزی را تمام کند؛ چیزی که روزی ناتمام مانده است