در حضور پیرزنی بیدار شدم که مچ دستم را با چیزی سیخونک میزد. تلاش کردم تا بازویم را با حرکتی تند به کناری بکشم، اما او دوباره به آن چنگ زد و به کار خود ادامه داد. به چشمانم فشار آوردم تا ببینم کجا هستم، اما تمام آنچه میتوانستم ببینم خطوطی از تصاویر تیرهی خاکستری، آبی و سیاه بودند. صداهای خفهای مرا احاطه کرده بودند. سعی کردم خودم را آرام کنم، اما دردهای سختی که از مچ دستم میآمدند تمامی نداشت. چند دقیقهای سیخ دراز کشیدم. چشمان بستهام نور درخشان لامپ مهتابی بالای سرم را حس میکرد.