آخرین آرزو

The Last Wish

مشخصات کتاب آخرین آرزو
مترجم :
شابک :978-600-182-262-9
قطع :رقعی
تعداد صفحه :440
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1993
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :25 تیر

کتاب اول از مجموعه حماسه ی ویچر

معرفی کتاب آخرین آرزو اثر آندره ساپکوفسکی | ایران کتاب

کتاب آخرین آرزو، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی آندره ساپکوفسکی است که اولین بار در سال 1993 به چاپ رسید. گرالت ریویایی، یک ویچر است؛ ساحری زیرک و توانا؛ و قاتلی بی رحم. تنها هدف او، نابود کردن هیولاهایی است که مانند طاعون، جهان را به سیاهی و تباهی کشانده اند. اما هر موجودی که شبیه هیولاهاست، الزاما شرور نیست و هر چیزی که ظاهری زیبا و دلفریب دارد نیز، الزاما خوش قلب نیست... و در هر داستان پریان، ذره ای کوچک از حقیقت وجود دارد. کتاب آخرین آرزو، مجموعه ای جذاب از داستان های کوتاه است که مخاطبین را با شخصیت گرالت ریویایی آشنا می کند. پس از این مجموعه، اولین عنوان از سری رمان های ویچر، یعنی کتاب «خون الف ها» به چاپ رسید.

کتاب آخرین آرزو

آندره ساپکوفسکی
آندری ساپکوفسکی ( زادهٔ ۲۱ ژوئن ۱۹۴۸) نویسنده اهل لهستان است. ژانر خیال پردازی سبک مورد علاقهٔ وی است و مجموعه کتاب های فانتزی-حماسی وی با نام ویچر که بر پایهٔ همین سبک است، از شهرت بسزایی برخوردار است. این مجموعه تاکنون به ۲۰ زبان دنیا ترجمه گردیده است.ساپکوفسکی دانش آموخته اقتصاد از کالج لودو است. تا پیش از روی آوردن به نوشتن کتاب، به عنوان نمایندهٔ ارشد فروش یک شرکت تجاری مشغول به کار گردید. وی کار ادبی خود را در ابتدا به عنوان مترجم و به ویژه آثار علمی-تخیلی آغاز نمود. او می گوید که اولین...
نکوداشت های کتاب آخرین آرزو
The first book in the NYT bestselling series that inspired the blockbuster Witcher videogames.
اولین کتاب از این مجموعه ی پرفروش نیویورک تایمز که مایه ی الهام بازی های ویدیویی فوق العاده موفق «ویچر» شد.
Barnes & Noble

A hodgepodge of fantasy, intellectual discourse, and humor. Recommended.
آمیزه ای از فانتزی، گفت و گوهای اندیشه محور، و شوخ طبعی. توصیه می شود.
Time Time

Don't miss it!
این کتاب را از دست ندهید!
Fantasy Book Review

قسمت هایی از کتاب آخرین آرزو (لذت متن)
غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریبا سفید بود. زیر کتش یک جلیقه ی کهنه ی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانه هایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل می کند که البته به خودی خود موضوعی غیرطبیعی نبود، تقریبا هر مردی در ویزیم یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچکس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمی بست. غریبه کنار مشتری های دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همانجا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانه دار خیره شده بود.

تازه وارد آهسته صحبت می کرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. مرد آبله روی دیلاقی - که از لحظه ی ورود تازه وارد چشم از او برنداشته بود - بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، با فاصله ی دو قدمی پشت سرش ایستادند. مرد آبله رو درست کنار تازه وارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمی دیم، ولگرد ریویایی. در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!»

غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانه دار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانه دار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. به هر حال، چه کسی از ریویایی ها خوشش می آمد؟ مرد آبله رو که نفسش بوی آبجو، سیر و خشم می داد، ادامه داد: «همه ی ریویایی ها دزدن، می شنوی چی می گم، حروم زاده؟»