شب عملیات، علی خوابی دیده بود خواب صید انگشتری فیروزه از جوی آب. صبح که بنلد شدیم، گفت دیدیم توی جایی هستم درست مثل بهشت. جوی آبی روان بود. یک انگشتری فیروزه ای دیدم و تا آ« را برداشتم. با صدای الله اکبر اذان صبح بیدار شدم. همه سر به سرش گذاشتیم و گفتیم: حتما می خوای بگی من شهید میشم؛ ولی در شهادت خیلی وقته بسته است.