از رستوران که بیرون آمدند، عماد او را تا خیابان شاهرضا همراهی کرد شیرین از توی کیفش کتابی بیرون آورد و از او خواست به عنوان یادگاری نگه دارد، بعد هم شماره تلفن خانهشان را به عماد داد و او داخل جلد همان کتاب یادداشت کرد. شیرین گفت «امیدوارم باز هم همدیگر را ببینیم هر وقت دلت خواست میتوانی تلفن بزنی و به شوخی اضافه کرد اسم من توی خانه هم شیرین است. عماد نگاهش کرد دهان پر غرورش با لبخندی شیرین محو شده بود موهای پرپشت و سیاهش چون تاجی روی سرش نشسته بود و نگاهش که تا عمق جان آدم نفوذ میکرد. فکر کرد چه کسی شایسته است با او ازدواج کند؟ هیچکس از اینکه برای دیدار مجدد ابراز امیدواری کرده بود و شماره تلفنش را به او داده بود متوجه شد که حدسش بیراه بوده احتمالا شیرین دارد به چیزهای دیگری فکر میکند.