کتاب سفر مقدس

Sacred Journey of the Peaceful Warrior
(سفر جنگ جویی صلح جو به عالم ماوراء)
کد کتاب : 18115
مترجم :
شابک : 978-6001182372
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 352
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1991
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 7 آبان

معرفی کتاب سفر مقدس اثر دن میلمن

در کتاب « سفر مقدس »، "دن میلمن" چهار سال پس از تعلیم توسط رزمنده پیر که او را سقراط می خواند ، علیرغم تمام آنچه که او آموخته است ، با شکست شخصی و ناامیدی های افزاینده رو به رو می شود .او سرخورده از زندگی خود ، قادر به ایجاد فاصله بین دانستن و انجام دادن ، تلاشی جهانی برای کشف مجدد حس هدف و منبع الهام خود در پیش گرفت. یک خاطره دفن شده "دن" را در جستجوی زن شمن ، در اعماق جنگل بارانی هاوایی می فرستد. او دروازه همه آرزوها و ترس های او است و تنها او می تواند دن را برای اتفاقات پیش رو آماده کند. در دنیای سایه و نور ، دن هنگام صعود از مسیر جنگجو به خرد و صلح با آزمایش های درونی ، چالش های فانی ، افشاگری های تکان دهنده و شخصیت های فراموش نشدنی روبرو می شود. این سفر ی مقدس است که همه ما با هم مشترک هستیم ، سفری به سوی نور که در قلب زندگی همه ما می درخشد.

کتاب سفر مقدس

دن میلمن
دنیل جی میلمن (Daniel Jay Millman) (زاده 22 فوریه 1946) نویسنده و مدرس آمریکایی در زمینه توسعه شخصیتی است.در سال 1968 میلمن به عنوان مدیر ژیمناستیک در دانشگاه استنفورد خدمت کرد و در آنجا مربیگری المپیکی آمریكایی، استیو هوگ، را برعهده گرفت و تیم استنفورد را به برتری ملی رساند. در دوران تصدی میلمن در استنفورد، او در آیكیدو تمرین كرد، سرانجام با کسب رتبه ای از shodan (كمربند سیاه)، و T'ai chi (Taiji) و سایر هنرهای رزمی را فرا گرفت.
قسمت هایی از کتاب سفر مقدس (لذت متن)
در شب ازدواجم، گریستم... این موضوع را به خوبی به یاد دارم: من و لیندا درطول آخرین سال دانشگاهم در برکلی ازدواج کردیم. کمی پیش از سحر، از خواب بیدار شدم، درحالی که بی اندازه احساس افسردگی می کردم. من از زیر پتو و ملافه بیرون خزیدم، درحالی که دنیای اطراف، هنوز هم در تاریکی کامل فرو رفته بود. قدم به هوای خنک سحرگاه نهادم. درشیشه ای را بستم تا مزاحم همسرم نشوم، و سپس احساس کردم سینه ام به تکاپو افتاده است، و هرلحظه ممکن است بغضم بترکد... من برای مدّتی طولانی گریستم، امّا به هیچ وجه علّت آن را نمی دانستم. چرا باید احساس اندوه و بدبختی می کردم، حال آن که لازم بود شاد و سعادتمند باشم؟ پیوسته این پرسش را از خود می کردم. تنها پاسخم، نوعی حّس غریزی بسیار عمیق بود که به من هشدار می داد نکته بسیار مهّمی را به دست فراموشی سپرده، و به گونه ای، از مسیر اصلی زندگیم، منحرف شده بودم... این احساس، سایه ای بس عظیم، بر سراسر پیوند زناشویی ما افکنده بود...