تنها چیزی که میخواستم توی ذهنم باشد، منظره دریا از توی آشپزخانه و سالن و اتاقهای بدون دیوار بود. حس آمیخته ترس و امید جلوآمدن یا نیامدن آب را موقع تماشای دریا دوست داشتم. دستهای سهراب را گرفتم. بعد دست دیگرم رفت توی جیب کتش و پاکت سیگارش را بیرون کشید. فندکش هم توی پاکت بود. بعد از مدتها، سیگاری روشن کردم. شیشه را دادم پایین و آرام توی گوش سهراب گفتم: «توی خونه سیگار نمیکشیمها... فقط روی ایوون.» سهراب خیره شد به سیگار لای انگشتهام. میدانست هر وقت زیادی خوشحال یا زیادی غمگینم سیگار میکشم. نگاهم کرد. لابد میخواست بفهمد آن لحظه در چه حالیام. خودم هم نمیدانستم. در آن لحظه فقط میخواستم زودتر برسم هتل تا دل ورودهٔ فیل صورتی را بدوزم و بشویمش. سهراب آرام گفت: «این وینستونها اذیتت میکنه.» خنده ام گرفت از اینکه گاهی اسمم را فراموش میکند.