«جهان اسطورهشناسی ۲» با ترجمه و انتخاب جلال ستاری، کتابی دربارهٔ یک اسطوره یا یک سنت اساطیری مشخص نیست. این جلد مجموعهای از نوشتههای ماری دلکور، فرانسوا لاپلانتین، الکساندر کراپ، ژان هربر، فریتیوف شوئون، ارنست دیز و آنت دستره را کنار هم میگذارد و از خلال آنها پرسشی گستردهتر را دنبال میکند: اسطوره را چگونه باید خواند؟ بهعنوان باقیماندهٔ ذهن انسان ابتدایی، بازتاب روان ناخودآگاه، شکلی از ایدئولوژی، میراث مشترک اقوام یا دستگاهی که حتی جغرافیا را به فضایی معنادار تبدیل میکند؟ ساختار کتاب از بحث دربارهٔ روشهای فهم اسطوره آغاز میشود و سرانجام به مکانهای اساطیری چون کوه مرو، برج بابل، دژ رویین و تروا میرسد. همین حرکت از «روش» به «جهان» ویژگی اصلی این مجلد است. بخش آغازین کتاب خواننده را با یکی از مشکلات بنیادی اسطورهشناسی روبهرو میکند: هر نظریهای که اسطوره را توضیح میدهد، چیزی را نیز از آن کنار میگذارد. اگر اسطوره را فقط بیان ناخودآگاه بدانیم، زمینهٔ دینی، تاریخی و آیینی آن چه میشود؟ اگر آن را صرفا بازماندهٔ یک آیین کهن بدانیم، نیرویی که باعث میشود روایت پس از نابودی آن آیین نیز زنده بماند چگونه توضیح داده میشود؟ سنت پژوهشی ماری دلکور دقیقا با چنین مسئلهای درگیر بود. او از دادههای روانشناختی و حتی برخی مفاهیم یونگی استفاده میکرد، اما در برابر تبدیل اسطوره به فرمولی روانکاوانه مقاومت داشت و بر تاریخ ادیان، آیین و تحول خود روایت تأکید میکرد. این احتیاط روشی برای کل کتاب اهمیت دارد. «جهان اسطورهشناسی ۲» یک مکتب خاص را تبلیغ نمیکند. مقالات از مسیرهای متفاوتی به اسطوره نزدیک میشوند و همین کنار هم قرار گرفتن رویکردها به خواننده نشان میدهد که موضوع تا چه اندازه در برابر تقلیل مقاومت میکند. اسطوره هم روایت است، هم حافظه؛ میتواند با دین و آیین پیوند بخورد و در زمانی دیگر در خدمت سیاست قرار گیرد. مقالهای دربارهٔ استحالهٔ اسطوره به ایدئولوژی این وجه را آشکار میکند: روایت اساطیری فقط چیزی متعلق به گذشته نیست. جامعهٔ جدید نیز میتواند ساختارهای اسطورهای را برای ساختن هویت، مشروعیت و تصور «ما» و «دیگران» به کار گیرد. پس از این مباحث نظری، مقیاس کتاب تغییر میکند و اساطیر هندواروپایی و سنتهای هندو وارد بحث میشوند. اهمیت این گذار در آن است که اسطورهشناسی تطبیقی تنها به یافتن شباهتهای سرگرمکننده میان داستانهای ملتها محدود نمیشود. مسئله این است که آیا همانندی میان خدایان، قهرمانان، مناسک یا طرحهای روایی میتواند نشانهٔ میراث تاریخی مشترک باشد و اگر چنین است، تا چه اندازه میتوان آن گذشتهٔ مشترک را بازسازی کرد. الکساندر هگرتی کراپ، که از چهرههای اسطورهشناسی و فولکلور تطبیقی بود، بخش بزرگی از کار خود را بر همین رفتوآمد میان فرهنگهای کلاسیک، اروپایی و روایتهای عامیانه بنا کرده بود. اما زیباترین چرخش جلد دوم شاید در بخش پایانی رخ دهد. کتاب از نظریه و تبار روایتها به «مکان» میرسد: کوه مرو، برج بابل، دژ رویین و شهر تروا. این چهار مکان از یک جنس نیستند، اما کنار هم قرار گرفتنشان نکتهای مهم دربارهٔ جهان اساطیری نشان میدهد. مکان در اسطوره صرفا مختصاتی روی نقشه نیست. کوه میتواند مرکز عالم باشد؛ برج میتواند رابطهٔ زمین و آسمان و شکست یک آرزوی انسانی را صورتبندی کند؛ دژ میتواند مرز آسیبپذیری و مصونیت باشد؛ و شهری مانند تروا میتواند از تاریخ عبور کند و به فضایی تبدیل شود که نسلهای متوالی شکست، قهرمانی، عشق و ویرانی را در آن بازمینویسند. فضا از جغرافیا فراتر میرود و حامل معنا میشود. ساختار ثبتشدهٔ خود کتاب نیز چهار مقالهٔ پایانی را دقیقا به این مکانها اختصاص داده است. از این جهت، «جهان اسطورهشناسی ۲» برخلاف ظاهر مجموعهایاش پراکنده نیست. کتاب از این پرسش شروع میکند که با چه ابزاری باید اسطوره را فهمید، سپس نشان میدهد اسطوره چگونه میان فرهنگها حرکت میکند و چگونه ممکن است به ایدئولوژی بدل شود، و سرانجام خواننده را وارد جهانی میکند که در آن مکان نیز به واسطهٔ روایت سازمان مییابد. اسطوره در این حرکت دیگر قصهای عجیب دربارهٔ خدایان و پهلوانان نیست؛ شکلی از معنادادن به جهان است. محدودیت کتاب نیز از همین قالب گزیدهای ناشی میشود. خواننده با چند سنت و چند روش روبهرو میشود، بیآنکه کتاب بخواهد میان آنها داوری نهایی کند یا دستگاه نظری یکپارچهای بسازد. اما انتخاب ستاری دقیقا از همین ناهمگونی بهره میگیرد. کسی که اسطورهشناسی را فقط با فروید، یونگ یا روایتهای مشهور یونان میشناسد، در این جلد با گسترهای روبهرو میشود که نشان میدهد خود پرسش «اسطوره چیست؟» هنوز پاسخی واحد ندارد. شاید به همین د