درواقع آدم دردمندی بود و دلسوز مردم. بسیاری از دانش آموزانش را خوب و از نزدیک میشناخت. رسالهاش همینطور دستم بود که شبی بر اثر تصادف، چراغ زندگیاش خاموش شد. برآن شدم رسالهاش را به چاپ برسانم. پرویزخرسند در مقدمهی کتابش «درشناخت عبیدزاکانی» چنین نوشت: «تا بود بهاری بود که رهاوردش برای گلستان فرهنگ خراسان، گلهای مشام نوازی بود. تا بود امیدی بود که خانهی دلها را تهی نمیگذاشت. تا بود برای دانش آموزان مان پدری دلسوز و فداکار بود، تا بود آیینهی زندگیمان بود و روشنی حیات را در زلال چشمانش میدیدی. در 1309 کنارمان نشست و زندگی را آغاز کرد. همین جا به دنیا آمد، همین جا به مدرسه رفت، درپشت میز همین دبیرستانها درس خواند و معلم شد و درس داد، راه یافت و راه نمود. به دانشکده رفت، لیسانس ادبیات فارسی را با درجهی ممتاز گرفت و پیش از آنکه بهاری را دریابد، درآستانهی خزان به زمستان مرگ، گام نهاد. شهریور 1344 بود که اتومبیلی خونش را مکید. تصادف کرد و همینطور ساده مرد.»
حالا که دارم اینها را به خاطر میآورم و مینویسم، میبینم بیهوده نبوده که همهی وجودم میخواست به «قهوهخانهی داشآقا» راه پیدا کند. کیمیاگرانی در آنجا یافت میشدند که مس وجودت را بیهیچ هزینهای به طلا تبدیل میکردند. بگذریم، فرهیختگانی چون شبیریان، شکارچی، لاری، و کممایهترینشان محمد عبدالسلامی و دیگران بودند که حضورشان، هم بار فرهنگی داشت و هم کلاس رفاقت و جوانمردی بود. باید گفت که داشآقا بیشتر به محفل انسی تبدیل شده بود که اعضای شرکت کنندهاش مانند اعضای یک کلوپ، هوای همدیگر را داشتند و امنیت جمع را حفظ میکردند. مثلا مرحوم کاخکی، هرگاه غریبهای وارد میشد و دوستی با دوست دیگری دربارهی مسایل سیاسی، اجتماعی آن روز گرم گفتوگو، با صدای «بیغ» مانندی حضور شخص ناشناس را اعلام میکرد که دوستان حواسشان جمع باشد و بسیار اتفاق میافتاد که شخص تازه وارد، به هوای کسی به داشآقا کشیده شده بود و دوستی را سراغ داشت و کمکم به یکی از گروهها میپیوست.
حسن قاسمی کرمانی نویسنده ایرانی متولد سال 1320 میباشد.