تنهای بزرگ

آلاسکا
The Great Alone

معرفی کتاب تنهای بزرگ اثر کریستین هانا | ایران کتاب

کتاب تنهای بزرگ، رمانی نوشته ی کریستین هانا است که نخستین بار در سال 2018 چاپ شد. ارنت آلبرایت پس از تجربه ی آسیب های روحی شدید، از جنگ ویتنام به خانه بازمی گردد و تصمیم می گیرد خانواده اش را به آلاسکا منتقل کند. لنی سیزده ساله، دختر ارنت، که میان رابطه ی پراحساس و پرفراز و نشیب والدینش گیر افتاده، چاره ای جز پذیرش این شرایط جدید ندارد و امیدوار است این سرزمین جدید، آینده ای بهتر را برای خانواده اش رقم بزند. خانواده ی آلبرایت در گوشه ای دورافتاده از آلاسکا، با اجتماعی کوچک از مردانی قدرتمند و زنانی حتی قدرتمندتر آشنا می شوند. اما با نزدیک شدن زمستان و کوتاه تر شدن روزها، وضعیت روحی و روانی ارنت رو به وخامت می گذارد و خطرات داخل خانه، از دنیای بیرون بسیار بیشتر می شوند. لنی و مادرش در کلبه ی کوچک خود، حقیقتی ترسناک را درمی یابند: آن ها تنها هستند و هیچکس نیست که به آن ها کمک کند.

کتاب تنهای بزرگ


ویژگی های کتاب تنهای بزرگ

برنده جایزه بهترین کتاب داستانی تاریخی گودریدز

مشخصات کتاب تنهای بزرگ
انتشارات:کتابسرای تندیس
مترجم :
نویسنده :
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600182340-4
تعداد صفحه :560
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2018
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب تنهای بزرگ
This novel examines humans' will to endure the unthinkable.
این رمان، اراده ی انسان ها در تحمل مسائل غیرقابل تصور را مورد بررسی قرار می دهد.
Real Simple magazine

A tour de force.
یک موفقیت.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

A compelling portrait of a family in crisis and a community on the brink of change.
تصویری هیجان انگیز از خانواده ای در بحران، و اجتماعی در آستانه ی تغییر.
Booklist Booklist

بخش هایی از کتاب تنهای بزرگ (لذت متن)
لنی تفنگش را بیرون کشید. ماه ها با هدف ساکن تمرین تیراندازی کرده بود، بنابراین می دانست باید چه کار کند. به جای نگه داشتن نفسش، نفسی کشید و بیرون داد؛ روی خرگوش تمرکز کرد، هدف گیری کرد. منتظر شد. همه چیز محو شد، ساده شد. فقط خودش بود و خرگوش، شکارچی و شکار در ارتباط با هم. ماشه را چکاند. انگار همه چیز هم زمان اتفاق افتاد، شلیک، ضربه، کشتن، خرگوش به پهلو افتاد. یک شلیک تر و تمیز. پدر گفت: «عالی بود.»

این ایالت، این محل، آلاسکا، شبیه هیچ جای دیگری نیست. اینجا زیبا و ترسناک است؛ زندگی بخش و نابودکننده است. اینجا، بقا انتخابی است که باید بارها و بارها تکرار شود، در وحشی ترین مکان در آمریکا، در لبه تمدن، جایی که آب به اشکال مختلف خود می تواند تو را بکشد، تو یاد می گیری که چه کسی هستی. نه آن کسی که امیدواری باشی، نه کسی که خیال می کردی بودی، نه آن کسی که رشد می کنی تا آن بشوی. تمام این ها طی ماه ها در تاریکی یخ زده از هم گسسته می شود، تکه پاره می شود، وقتی یخ روی پنجره ها منظره را تار می کند و دنیا خیلی کوچک می شود و تو با واقعیت وجود خودت برخورد می کنی. یاد می گیری برای بقا چکار کنی.

یک دختر مثل یک بادبادک بود؛ اگر مادرش نبود که نخ بادبادک را محکم در دستان خود نگه دارد، ممکن بود در هوا رها شود و جایی میان ابرها گم شود.