کلارا خیلی خوشحال است، چون قرار است امروز با اتوبوس به خانهی مامانبزرگش برود. این اولین بار است که خودش تنهایی سوار اتوبوس میشود. کلارا روحش هم خبر ندارد که قرار است توی اتوبوس با چه شخصیتهای جالبی روبهرو شود. فقط اینکه شاید توی اتوبوس اتفاقهایی بیفتد که اصلا به فکرش هم نمیرسد.