.امروزه بازخوانی انتقادی آثار کارل مارکس مستلزم آن است که اسطورهها و افسانههایی را کنار بگذاریم که پیرامون اندیشههای او ساختهوپرداخته شدهاند؛ تحریفها و کجفهمیهایی که شاید هیچ اندیشمندی به اندازهی او در معرضشان نبوده است. از یک نظر این کار چندان هم دشوار نیست، چون آنقدر نوشته از مارکس در دسترس است که بتوان ایدههایش را از خلال کلام خود او خواند. اما اکثرا نخواستهاند یا نتوانستهاند. مجموعهآثار پنجاهجلدی مارکس و انگلس رعبانگیز است؛ وقتی کسی با همان دانش رایج از مارکس گام در راه بگذارد، عوامل بسیاری میتوانند از تلاش جدی برای درک مارکس دلسردش کنند. هدف پروژهی حاضر به پرسش کشیدن آن اسطورههاست تا مسیر خوانشی نو از مارکس هموار بشود و بتوان امیدوار بود مارکس کمتر دستخوش تحریف، تفسیر اشتباه و دروغهای فاحشی شود که تا به امروز زیر سایهشان بوده اسـت.
هر یک از مقالات این کتاب به یکی از دیدگاههای رایج دربـارهی مارکس میپردازد و روشن میکند که با استناد به آثار خود مارکس تا چه حد چنان دیدگاههایی تنه به تنهی اسطوره میزنند. قصد و هدف این روشنگری احیانا تبرئهی مارکس نیست، نمیخواهد جایگاهی قدسی به او بدهد و همین ملاحظهی انتقادی این مجموعه را بسیار آموزنده میکند. بخش زیادی از ایدههای مارکس در معرض این کژفهمیها و اسطورهسازیها قرار داشـته و حتی ایدههای سرراست و مستقیم او نیز از ایندست افسانهسازیها در امان نبوده است. مورد شناختهشدهاش همین که در بستر نقد دیکتاتوری نظام اسـتالینی شوروی، معمولا این نظام را تجلی همان «دیکتاتوری پرولتاریا»یی میدانند کـه خود مارکس وعده داده بـود و اگر زنده بود مسـلما هیچ ابایی هم از «دیکتاتوری» خواندن آن نداشت.