او پسر کوچههای خاکی قم بود؛ ساده، بیادعا، اما با قلبی پر از نور. کودکیاش در هیاهوی بازیهای حیاطهای قدیمی گذشت، نوجوانیاش در میدان مبارزه با ظلم جوانه زد و جوانیاش در آتش جنگ معنا یافت. حسنصادقخانی، فرماندهای از جنس ایمان، که ترکشها جسمش را شکستند اما صدای عاشقانهاش هنوز در کوچههای تاریخ جاری است.ترکش های بیصدا تنها زندگینامه یک شهید نیست؛ روایت رویش یک نسل است. نسلی که از دل محرومیت برخاست، با دعا و اشک مادر، بزرگ شد، در خیابانهای انقلاب فریاد زد و در خاکریزهای جنوب پرواز کرد. این کتاب، قصه دلدادگی است؛ دلدادگی به خدا، به امام، به وطن. قصه کسی که در هیاهوی دنیا، بیصدا رفت اما ماندگار شد.