در هرسۀ این نمایشنامهها اشخاص در موقعیتی نسبتا بیهوده گیر میافتند. اینجا محل روبهرو شدن با واقعیتی است که با شدت و خشونت هر چه تمامتر پردۀ پندار را در پیش چشم آنها میدرد. آنچه قبلا به چشم آنها دلفریب و زیبا میآمد اکنون به یکباره از ارزش میافتد. در «تشنگی» آفتاب سوزان حقیقت چشم را خیره میکند و در دو نمایشنامۀ دیگر افراد بر اثر خطای خود ناگاه و بیحفاظ در برابر تندبادی میایستند که آنها را به ورطه نابودی میکشاند. حقیقت گاه چندان بیرحم چهره میگشاید که تصور آن نیز دشوار است.
رقاصه: آب می تونست زندگی مارو نجات بده. اون یه آدم کشه. مرد نجیب زاده: (با هوشمندی دیوانه واری) گوش کن. به نظر من اون باید آب ریخته باشه تو قمقمه ش. یه کم آب اونجا بود. اون نمی تونه همه شو خورده باشه. اوه، اون یه حقه باز یه تمام معناس! اون آواز خوندنش... فقط یه پوشش یود. وقتی ما نگاه نمی کنیم آب می خوره. ولی دیگه نمی خوره، چون من مواظبشم. بهش نگاه می کنم! رقاصه: مواظبشی؟ خب، برای ما چه فایده ای داره؟ نگاهش کنی ما دیرتر می میریم؟ نه! بیا یه جوری ازش آب بگیریم. این تنها کاریه که باید بکنیم. مرد نجیب زاده: اون به ما آب نمیده. رقاصه: وقتی خوابید، ازش می دزدیم. مرد نجیب زاده: فکر نکنم بخوابه. هیچ وقت ندیدم بخوابه. تازه ما بیدارش می کنیم. رقاصه: (با خشونت) پس می کشیمش. حقشه که کشته بشه.
در اوایل قرن بیستم و در اغلب کشورهای اروپایی، تمایزی میان نمایش های ساده و خیابانی با آثار جدی تر به وجود آمد.
کارنامه ی «یوجین اونیل» پر از رکوردهای تاریخی است: او تنها نمایشنامه نویس آمریکایی است که «جایزه ی نوبل ادبیات» را از آن خود کرده و هم چنین، چهار بار برنده ی «جایزه ی پولیتزر» شده است.
اسپویل کردین :)