کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت

The Little Old Lady Who Broke All the Rules

مشخصات کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت
مترجم :
شابک : 978-600-384-024-9
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 480
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2010
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 10
زودترین زمان ارسال : 2 مهر

از رمان های پرفروش در اروپا و آمریکا

معرفی کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت اثر کترینا اینگلمن سوندبرگ

کتابی پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت، رمانی نوشته ی کترینا اینگلمن سوندبرگ است که نخستین بار در سال 2010 وارد بازار نشر شد. درست است که مارتا اندرسون 79 سال سن دارد و در آسایشگاه سالمندان زندگی می کند، اما این به این معنی نیست که او آماده ی دست کشیدن از لذت های زندگی است. پس وقتی مدیر جدید «خانه ی الماس» برای صرف جویی در هزینه ها از خدمات ارائه شده کم می کند، مارتا و چهار نفر از نزدیک ترین دوستانش نمی توانند این شرایط جدید را تحمل کنند. آن ها تصمیم می گیرند که استقلال خود را به دست آورند، شرایط بهتری برای خود رقم بزنند و صدای سالمندان در تمام جهان شوند. اما راه حل آن ها برای انجام این کار، دست زدن به کارهای غیرقانونی است. آن ها اما وارد ماجراهایی عجیب و خطرناک می شوند که هم پلیس را درگیر ماجرا می کند و هم گروه های مافیایی را به دنبال آن ها می اندازد.

کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت

کترینا اینگلمن سوندبرگ
کترینا اینگلمن سوندبرگ، زاده ی سال 1948، نویسنده ای سوئدی است. کتاب های او به فروش بیش از سیصدهزار نسخه ای در سوئد دست یافته اند و به چندین زبان ترجمه شده اند. اینگلمن سوندبرگ قبل از نویسندگی، به عنوان یک باستان شناس دریایی کار می کرد.
نکوداشت های کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت
A delightful and heartwarming novel.
رمانی لذت بخش و دلگرم کننده.
Barnes & Noble

A witty and insightful comedy.
یک داستان کمدی پرظرافت و هوشمندانه.
Library Love Fest

A truly fun, enjoyable and wonderful novel.
رمانی به واقع بامزه، لذت بخش و شگفت انگیز.
San Francisco Book Review

قسمت هایی از کتاب پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت (لذت متن)
در چند قدم باقی مانده تا دریچه ی باجه، مارتا حسابی اطرافش را نگاه کرد و سپس جلوی باجه ایستاد. بعد به حالتی دوستانه برای زن جوان صندوقدار سر تکان داد و بریده ی روزنامه را به او داد: این یک سرقت است! صندوقدار نوشته را خواند و دوباره به مارتا لبخند زد. «خب، چه کمکی از دستم برمیاد؟» مارتا فریاد کشید: «سه میلیون. بجنب.» نیش صندوقدار تا بناگوش باز شد و گفت: «می خواید از حسابتون پول بردارید؟» «نه، تو واسه ی من پول برمی داری. همین حالا.» «متوجهم. اما هنوز حقوق بازنشسته ها رو نریختن. اواسط ماه می ریزن، متوجهی عزیزم؟» مارتا داشت شکست می خورد. فکر کرده بود اوضاع طور دیگری می شود.

مارتا از پشت شیشه نگاه کرد و دختر جوان را دید که در دفتر پشت باجه نشسته بود و داشت تلفن می زد. بعد مارتا در حالی که انگار رضایت داده بود، گفت: «خب، باشه، فکر کنم باید یه وقت دیگه بیام و به بانک شما دستبرد بزنم.» سپس سریع عصایش را بیرون کشید و بریده ی روزنامه را توی مشتش مچاله کرد. بعد در حالی که همگی لبخند می زدند، دو مرد به مارتا کمک کردند از بانک بیرون برود و سوار تاکسی شود. حتی واکر مارتا را هم برایش تا کردند و بستند.

مارتا به راننده تاکسی گفت: «آسایشگاه سالمندان خانه ی الماس. نرخ بازنشسته ها حساب کن.» و همزمان برای آن دو کارمند بانک دست تکان داد و خداحافظی کرد. بریده ی روزنامه را هم یواشکی در جیبش گذاشت. اوضاع اصلا طبق نقشه اش پیش نرفته بود. اما با این وجود هنوز یک پیرزن ریزه می توانست کارهایی کند که آدم های جوان تر قادر به انجامشان نبودند.