کتاب پرستیژ

The Prestige
کد کتاب : 19877
مترجم :
شابک : 978-6226661669
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 540
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1995
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 11 آذر

نامزد جایزه آرتور سی. کلارک سال 1996

برنده جایزه یادبود جیمز تیت بلاک سال 1995

برنده جایزه جهانی داستان فانتزی سال 1996

معرفی کتاب پرستیژ اثر کریستوفر پریست

کتاب «پرستیژ» رمانی از نویسنده انگلیسی «کریستوفر پریست» است که در سال 1995 منتشر شد. این داستان درگیری طولانی مدت بین دو شعبده باز جوان را در اواخر دهه 1800 در انگلستان نقل می کند. نکته قابل توجه در نحوه روایت داستان در این کتاب این است که
وقایع گذشته از طریق خاطرات جادوگران قرن نوزدهم به نام های "روپرت آنجیر" و "آلفرد بوردن" برای مخاطب نقل می شود. این دفتر خاطرات را نوه هایشان می خوانند که در روزگار حاضر با هم ملاقات می کنند. بنابراین روایت خاطرات در گذشته با وقایع مربوط به داستان نوه ها در زمان حال در طول رمان در هم آمیخته است. این طرح اصلی بر سر اختلاف بین شعبده بازان متمرکز است که در جریان یک جلسه ی احضار ارواح ساختگی در تاریکی درگیر ماجرایی خطرناک می شوند. آن دو برای شکست یکدیگر به هر کاری دست می زنند و داستانی پرفرازونشیب و هیجان انگیزی می سازند.
«پرستیژ» پس از انتشار مورد توجه ی منتقدان و نویسندگان دیگر قرار گرفت و به سرعت تجدید چاپ شد. این اثر در 1995 برنده جایزه یادبود جیمز تیت بلاک ، باارزش ترین جایزه ی بریتانیای کبیر شد. همچنین این کتاب در سال 1996 نامزد جایزه آرتور سی. کلارک و برنده جایزه جهانی داستان فانتزی شد.

کتاب پرستیژ

کریستوفر پریست
کریستوفر پریست (متولد 14 ژوئیه 1943) رمان نویس و نویسنده داستانهای علمی انگلیسی است. از آثار وی می توان به Fugue for a Darkening Island ، دنیای معکوس ، تأیید ، The Glamour ، Prestige و The Separation اشاره کرد.کریست به شدت تحت تأثیر داستان علمی H. G. Wells قرار گرفته است و در سال 2006 به عنوان نایب رئیس انجمن بین المللی H. G. Wells منصوب شد.
نکوداشت های کتاب پرستیژ
As ingenious as it is suspenseful
به یک اندازه مبتکرانه و تعلیق آفرین است.
Newsday on The Prestige

قسمت هایی از کتاب پرستیژ (لذت متن)
چون کارگاه در حال رونق گرفتن بود، والدینم توانستند من را به آکادمی آموزشی دوشیزه پلام بفرستند. مکتب خانه ای در خیابان بورن شرقی، کنار بقایای قلعه ای قرون وسطایی و نزدیک بندرگاه که توسط دوشیزه پالم اداره می شد. آنجا، میان بوی زننده ی ماهیان گندیده ی روی ساحل و محوطه ی بندرگاه و در برابر هیاهوی دائم ولی سلیس مرغان ماهی خوار سه مهارت خواندن و نوشتن و حساب همچنین اندکی تاریخ و جغرافی و زبان ترسناک فرانسوی را فراگرفتم. همه ی این ها در ساختن وضعیت مطلوب من در دوران بزرگ سالی نقش داشتند؛ ولی تقلای بی ثمرم برای آموختن زبان فرانسه پیامد آیرونیکی داشت چون شخصیت صحنه ای من یک استاد فرانسوی است. مسیر خانه تا مدرسه از تپه ی شرقی می گذشت که دقیقا کنار محله ی ما بود. بیشتر مسیر، سربالایی و سرازیری های باریکی بود وسط بوته های معطر گز که بخش اعظم فضاهای باز هیستینگز را اشغال کرده بودند. هیستینگز در آن زمان در حال توسعه بود. خانه ها و هتل های جدید برای اسکان گردشگران تابستانی در حال ساخته شدن بودند. من زیاد شاهد ساخت وسازها نبودم؛ چون مدرسه در شهر قدیمی بود ولی تفرجگاه پشت صخره ی سفید قرار داشت؛ صخره ای مرتفع که در دوران کودکی ام یک روز برای ساخت مسیر پیاده روی ساحلی با دینامیت منفجر و نابود شد. علی رغم همه ی این ها، در مرکز قدیمی هیستینگز زندگی کمابیش مانند صدسال پیش ادامه داشت. می توانم درباره ی پدرم بیشتر حرف بزنم؛ از خوبی ها و بدی هایش اما برای تمرکز روی داستان خودم، باید خود را به بهترین بخش هایش محدود کنم. دوستش داشتم و بسیاری از تکنیک های کمدسازی را از او آموختم. همان پیشه ای که ناخواسته از طریق پدرم من را به نام و نان رساند. می توانم شهادت دهم که پدرم مردی سخت کوش، صادق، هشیار میانه رو و به شیوه ی خودش سخاوتمند بود. با کارگرانش منصف بود. چون مرد خداترسی نبود و به کلیسا نمی رفت، خانواده اش را با سکولاریسمی میانه رو بار آورده بود؛ انجام دادن یا ندادن کاری نباید موجب آسیب یا رنج دیگری شود. او یک کمدساز عالی و یک چرخ ساز خوب بود. سرانجام فهمیدم در تمام طغیان های عاطفی که بر خانواده ی ما تحمیل می شد چون چندین بار پیش آمد خشم او ناشی از ناامیدی درونی بود؛ هرچند هرگز کاملا مطمئن نبودم ناامیدی اش از چه بود و چگونه بود. بااینکه هرگز بدترین لحظاتش من را هدف قرار نمی داد، همیشه کمی از او می ترسیدم ولی عمیقا دوستش داشتم. نام مادرم بتسی می بوردن روبرتسون بود، نام پدرم جوزف اندرو بوردن. هفت خواهر و برادر داشتم ولی به دلیل مرگ در نوزادی فقط پنج تایشان را شناختم.