میانرشتهای دربارهی رابطهی فرهنگ، مغز و رفتار انسان است و این رابطه را از منظر فلسفه بررسی میکند. چیائو میکوشد میان مطالعات فرهنگی و علوم اعصاب پیوند برقرار کند و نشان دهد کارکرد مغز نه فقط از سازوکارهای زیستی، بلکه از تجربهها و عوامل فرهنگی نیز تأثیر میپذیرد؛ همانطور که سازوکارهای عصبی نیز در شکلگیری و تغییر الگوها و رویههای فرهنگی نقش دارند. کتاب پرسشهایی اساسی را پیش میکشد: مغز چگونه با محیط فرهنگی فرد انطباق مییابد و آن را بازتاب میدهد؟ در نظر گرفتن همزمان ابعاد زیستی و فرهنگی مغز چه پیامدهایی برای فلسفه دارد؟ و چگونه میتوان فرهنگ و تجربهی انسانی را در چارچوب علوم اعصاب فهمید، بیآنکه آنها را به زیستشناسی محض تقلیل داد؟ این رویکرد دوگانههایی مانند «طبیعت و تربیت» را به چالش میکشد و بر تعامل پیچیدهی زیستشناسی و فرهنگ در شکلگیری تجربهی انسانی تأکید میکند.
کتاب به مبانی فلسفی علوم اعصاب فرهنگی از منظر فلسفهی ذهن و فلسفهی علم میپردازد. بخش نخست به دوگانهانگاری، رفتارگرایی، نظریهی اینهمانی و کارکردگرایی میپردازد و نسبت ذهن، مغز و فرهنگ را بررسی میکند. بخش دوم به تقلیلگرایی، ماتریالیسم، دانش عامیانه و کیفیات حسی میپردازد و امکان و پیامدهای تقلیل علوم فرهنگی به علوم زیستشناختی، تأثیر فرهنگ بر سازوکارهای ذهنی و عصبی و نقش فرهنگ در شکلگیری تجربه را بررسی میکند. بخش سوم نیز به طبیعتگرایی، تبیین، مکتب بیزی و رئالیسم علمی میپردازد و مسائل مربوط به مشاهدهی علمی، علیت، ساخت نظریههای علمی و تولید دانش در علوم اعصاب فرهنگی را میکاود. روی هم رفته این کتاب میکوشد نشان دهد فهم ذهن و مغز بدون توجه به بسترهای فرهنگی کامل نیست و برای بررسی این پیوند، باید چشماندازی میانرشتهای اتخاذ کرد؛ چشماندازی که هم فرآیندهای عصبی و هم زمینههای فرهنگی را در نظر بگیرد، بیآنکه یکی را به دیگری فروبکاهد.