به باور ادموند ویلسون, مارکس و انگلس، به رغم برخی از پیروان خود، هرگز مایل نبودند که فرمولهای اجتماعی-اقتصادی ارائه کرده و از طریق آنها اعتبار آثار هنری را بسنجند. آنها در غروب گوته و پیش از فرجام عصر خطیر ادبیات آلمانی بالیده شدند و هر دو در جوانی بنا داشتند که شاعر شوند؛ آنها اول از همه به آثار خیالی بنا به محسنات هنری آن واکنش نشان دادند.آنها میتوانستند مهمل نویسی همچون یوجین سو را به سبب آنچه علاجهای کوچک طبقۀ بورژوآ برای بدبختیهای جامعۀ معاصر میخواندند به سخره بگیرند, آنها میتوانستند فردیناند فرایلیگرات را که اتحادیۀ کمونیست را رها کرده و در سال 1870 ناسیونالیست شد را به سخره بگیرند (مارکس به انگلس، بیست و دوم آگوست 1870) و مارکس حتی میتوانست همین انتقادات را به هاینه داشته باشد، آنگاه که گمان میبرد برای چاپلوسی سر در برابر آنها فرود آورده است یا زمانی که اظهارات او در باره تقوا را در وصیتنامهاش خواند (مارکس به انگلس، بیست و یکم دسامبر، 1866، و هشتم می، 1856). اما دختر مارکس به ما میگوید پدرش هاینه را «به اندازۀ کارهایش دوست داشته و نسبت به کاستیهای سیاسی وی بسیار بخشنده بوده است. او همیشه میگفت شاعران نوآفریدگانی هستند که باید اجازه داشته باشند راه خود را بروند و نباید استانداردهایی که به انسانهای معمولی اطلاق میشوند به آنها نیز اطلاق شود.» مارکس و انگلس هیچکدام ادبیات را از نظر گرایشات سیاسی قضاوت نمیکردند. به واقع، انگلس همیشه به رماننویسان سوسیالیست در برابر خطرات ادبیات متعهد هشدار میداد(انگلس به مینا کائوتسکی, بیست و ششم نوامبر، 1885؛ و به مارگارت هارکنس, آوریل 1888).