سینما به ما چه نشان میدهد؟ تصویری از جهان را، یا خود جهان را در لحظهای که ما در برابر آن حضور نداریم؟
جهان دیدهشده اثر استنلی کاول، فیلسوف برجستۀ آمریکایی، از مهمترین و تأثیرگذارترین کتابهایی است که تاکنون دربارۀ ماهیت سینما نوشته شده است. کاول در این اثر بهجای آنکه سینما را صرفا از منظر تاریخ، تکنیک یا زبان فیلم بررسی کند، پرسشی بنیادیتر را پیش میکشد: تجربۀ دیدن فیلم چهچیزی دربارۀ نسبت ما با جهان را آشکار میکند؟
برای کاول، سینما هنری است که رابطۀ ما را با واقعیت دگرگون میکند. آنچه بر پرده میبینیم، تنها بازنمایی جهان نیست؛ جهانی است که از حضور ما مستقل شده و بااینحال، خود را در برابر چشمان ما قرار میدهد. ما در سینما شاهد جهانی هستیم که وجود دارد، اما دیگر نمیتوانیم در آن دخالت کنیم؛ جهانی که میتوانیم آن را ببینیم، بیآنکه بتوانیم لمسش کنیم یا به آن وارد شویم.
کاول از دل این تجربۀ بهظاهر سادۀ تماشای فیلم، به پرسشهایی عمیق دربارۀ واقعیت، غیاب، حضور، حافظه، رویا و میل انسان میرسد. جهان دیدهشده کتابی است دربارۀ سینما، اما در معنایی گستردهتر، کتابی است دربارۀ دیدن؛ دربارۀ اینکه چگونه جهان را تجربه میکنیم و چگونه تصویر میتواند رابطۀ ما را با واقعیت دگرگون کند.
این کتاب که امروز یکی از متون کلاسیک فلسفۀ سینماست، در مرز میان فلسفه، زیباییشناسی و نظریۀ فیلم حرکت میکند و با نثری تأملبرانگیز، خواننده را به بازاندیشی در یکی از عادیترین تجربههای زندگی مدرن دعوت میکند: نشستن در تاریکی و نگاهکردن به جهانی که بر پرده ظاهر میشود.
جهان دیدهشده دعوتی است برای دوباره دیدن سینما؛ و شاید، در نهایت، برای دوباره دیدن خود جهان.
استنلی لوئیس کاول (/kəˈvɛl/؛ ۱ سپتامبر ۱۹۲۶ – ۱۹ ژوئن ۲۰۱۸) فیلسوف آمریکایی بود. او استاد والتر ام. کابوت در زیبایی شناسی و نظریه عمومی ارزش در دانشگاه هاروارد بود. او در زمینه های اخلاق، زیبایی شناسی و فلسفه زبان معمولی فعالیت می کرد. او به عنوان مترجم آثار تاثیرگذاری در مورد ویتگنشتاین، آستین، امرسون، ثورو و هایدگر تولید کرد. ویژگی آثار او لحن محاورهای و ارجاعات مکرر ادبی است.
در نوجوانیام، حدود سال ۱۹۴۰، مردی که واکنشها و داوریاش برایم اهمیت داشت به من گفت فیلمهای رنگی را دوست ندارد، چون آنها را غیرواقعی میداند. من که همان زمان نیز روحیهای فلسفی داشتم، حقیقت موجود در این گفته را رد کردم و با اشاره به اینکه جهان واقعی سیاهوسفید نیست، آن را بیاعتبار دانستم و توضیح دادم که نظر او فقط نتیجۀ عادت کردن به ظاهر فیلمهای سیاهوسفید است؛ حتی پیشبینی کردم که سرانجام همۀ فیلمها رنگی خواهند شد. اکنون میتوانم حقیقت موجود در نظر او را توضیح دهم، همان حقیقتی که آن زمان نیز به نحوی حسش میکردم. مسئله فقط این نبود که رنگهای فیلم بازتولید دقیقی از رنگهای طبیعی نبودند، یا اینکه داستانهایی که رنگی فیلمبرداری میشدند آشکارا غیرواقعی بودند. مسئله این بود که رنگ در فیلمها، محور سیاهوسفید نورافشانی و تضاد نوری را میپوشاند؛ همان محوری که درام شخصیتها و موقعیتها برآن استوار بود و فهمپذیری ما از شخصیت و رویداد را تضمین میکرد. فیلمهای رنگی غیرواقعی بودند چون فاقد درام بودند.